تبليغاتX
بانک اطلاعات حقوقی مجتبی سرمدیان
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نحوه تنظیم دادخواست


























+ نوشته شده در 1:26 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نحوه تنظیم دادخواست


























+ نوشته شده در 1:25 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نحوه تنظیم دادخواست


























+ نوشته شده در 1:25 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نحوه تنظیم دادخواست


























+ نوشته شده در 1:23 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نحوه تنظیم دادخواست


























+ نوشته شده در 1:19 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نحوه تنظیم دادخواست


























+ نوشته شده در 1:10 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نکاتی در مورد طلاق
هرچند صحبت کردن در مورد طلاق چندان خوشایند و مطلوب نیست، اما مطرح کردن مباحث خانواده می‌طلبد که در مورد این مساله نیز توضیحاتی داده شود.

- برای اجرا شدن طلاق، اخذ گواهی عدم امکان سازش الزامی است، ضمن اینکه دادگاه پس از بررسی موضوع، مساله را به داوری ارجاع می دهد و پس از کسب نظر داوران مبادرت به صدور حکم می‌کند.

- طلاق باید به صیغه‌ی طلاق و در حضور دو نفر مرد عادل صورت گیرد.

- طلاق دهنده باید بالغ ،عاقل ، قاصد و مختار باشد.

- ممکن است صیغه‌ی طلاق را توسط وکیل اجرا کرد.

- طلاق مخصوص عقد دائم است و زن منقطعه با انقضاء مدت یا بذل آن از طرف شوهر از زوجیت خارج می شود.

-طلاق بر دو قسم است: بائن و رجعی

- در طلاق رجعی مرد می‌تواند در ایام عده رجوع کند و دیگر نیازی به صیغه‌ی جدا نیست، اما در طلاق بائن دیگر مرد حق رجوع ندارد.

- در موارد زیر طلاق بائن است:
1- طلاقی که قبل از نزدیکی واقع شود
2- طلاق یائسه
3- طلاق خلع و مبارات مادام که زن به عوض رجوع نکرده باشد
4- سومین طلاق که بعد از سه وصلت متوالی به عمل آید اعم از اینکه وصلت در نتیجه‌ی رجوع باشد یا در نتیجه‌ی نکاح جدید.

- منظور از طلاق خلع آنست که زن به واسطه‌ی کراهتی که از شوهر خود دارد، در مقابل مالی که به شوهر می‌دهد، طلاق بگیرد و طلاق مبارات نیز آنست که کراهت از جانب طرفین باشد ولی در این صورت عوض نباید زائد بر میزان مهر باشد.

- زن بعد از طلاق باید عده نگه دارد.(عده مدتی است که زن در آن مدت نمی‌تواند ازدواج کند.)

-عده وفات چهار ماه و ده روز است ولی عده‌ی طلاق متفاوت است.

- در موارد زیر زن می‌تواند در خواست طلاق کند:
1- در صورت استنکاف شوهر از پرداخت نفقه و عدم امکان اجبار او به پرداخت.
2- در صورتی که دوام زوجیت موجب عسر و حرج زوجه باشد. عسر و حرج یعنی دشواری ، سختی و تنگنا.
3- در صورتی که شوهر 4 سال تمام مفقود الاثر شود و حکم موت فرضی در مورد او صادر شده باشد.
4- در خواست صدور حکم با استفاده از ماده 1119 قانون مدنی ؛ به موجب ماد‌ه‌ی یاد شده طرفین عقد می توانند هر شرطی را که مخالف با مقتضای عقد مزبور نباشد ، در ضمن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر قرار دهند.

- عده طلاق و فسخ نکاح و بذل مدت و انقضای آن در مورد زن باردار تا وضع حمل است
+ نوشته شده در 1:3 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
الزام شوهر به طلاق وشرط طلاق

دكتر نورعلي تابنده

قانون مدني شوهر را ملزم ميكند واحدي را كه تحت رياست اوست و به نام خانواده ناميده ميشود از لحاظ مالي اداره كند و نفقه بدهد.
تخلف از اين وظيفه به موجب ماده 214 قانون جزا موضوع جرم (ترك انفاق) شناخته شده است، ضمانت اجراي حقوقي اين تخلف نيز در ماده 1129 قانون مدني ذكر و ترتيبي داده شده است كه زن مطلقه شود.
بديهي است تشريفات قانوني اعمال اين حق كه بايد رعايت شود( و غالباً خيلي طولاني است) اين است كه بدوأ زن مطالبه انفاق را از شوهر بنايد و بعد از اين كه در مرحله اجرا عدم امكان اجرائي حكم مسلم شده مجدداً از دادگاه الزام به طلاق را درخواست نمايد.
ماده 1119 قانون مدني پيش بيني ديگري كرده است كه طرفين ميتوانند ضمن عقد لازم ضمن ازدواج يا مقارن يا بعد از آن شروطي كنند و منجمله اينكه اگر مدت معيني شوهر ترك انفاق نمايد زن وكيل و وكيل در توكيل باشد كه خود را مطلقه سازد عين همين ماده با دو تفاوت مختصر در ماده 4 قانون ازدواج تكرار شده است( يكي از تفاوتها در اين مورد اين است كه مرد زن ديگري بگيرد كه چون اين امر به عنوان مثال ذكر شده است بر اين تفاوت اثر فضئي مترتب نميشود اما اختلاف مهمتر كه در آن بحث خواهيم كرد احافه شدن لغت به اين است در ماده 4 قانون ازدواج).
اجراي اين ماده سهولت بيشتري دارد به اين معني كه خواهان ميزان نفقه و اثبات شرط طلاق را ميتواند در يك دادخواست بخواهد و رسيدگي واحدي منجر به صدور يك رأي نسبت بهر دو موضوع خواهد شد. در مورد طلاقي كه در اثر اثبات شرط طلاق واقع ميشود و يا بعضي طلاقهائي كه در قانون مدني متفرقاً از آن ذكري به ميان آمده است كه شوهر ملزم به طلاق ميشود (موارد 1129 و 1130 قانون مدني) آيا اين طلاق به اين است يا رجعي؟ و در موردي كه ضمن خود شرط بينونت تصريح شده باشد اين بينونت از چه نوع است ؟
قبل از بررسي كامل اين پرسش و پاسخ مناسب بدان مسئله مرور زمان اينگونه دعاوي را بررسي كنيم.
مرور زمان –
مرور زمان هر گونه دعوي تابع قواعد عمومي مرور زمان دعاوي است مگر خلاف آن تصريح شده باشد.
تبصره ذيل ماده 4 قانون ازدواج مرور زمان اينگونه دعاوي را 6 ماه قرار داده است ولي ابهام در ذكر مبدأ اين مهلت اشكالاتي فراهم ميكند.
مثلا فرض كنيم در قباله ازدواج قيد شده است چنانچه شوهر مدت 9 ماه ترك انفاق نمايد زن وكيل باشد كه خود را مطلقه سازد.
زن در اول مهرماه 1340 دادخواست تقديم نموده و به ادعاي اينكه شوهر او از اول فروردين 1339 الي كنون ترك انفاق نموده است اثبات شرط طلاق را خواستار است اگر خوانده دعوي ايراد نمايد(( بنا به ادعاي خواهان در اول ديماه 1339 يعني شش ماه بعد از ترك انفاق شرط طلاق محقق شده كه چون وي ظرف شش ماه از آن باريخ به تقديم دادخواست مبادرت نكرده است از اول تير 1340 دعوي مشمول مرور زمان ميشود)) آيا اين ايراد قابل قبول است يا نه؟
بديهي است چنانچه خوهان ترك انفاق از تيرماه 1339 الي كنون را مستند قرارا دهد و نسبت به ما قبل آن ولو خود را محق ميداند ذكري نكند ايراد خوانده وارد نيست ولي در غير اينصورت و منطبق بر فرض مذكوره ما ايراد خوانده با ظواهر امر منطبق است و به نفع آن ميتوان استدلال نمود . اما با دقت در عبارت و روح قانون و فلسفه وضع مرور زمان رد ايراد خوانده در چنين وضعي ضروري است و ما ذيلا توضيحي در اين مورد ميدهيم.
در مورد ترك انفاق ميتوان آن را به جرم مستمر تشبيه كرد(كما اين كه در جرم ماده 214 قانون مجازات عمومي خود جرم مستمر محسوب ميشود) و گفت چون از اول فروردين 39 شوهر از انفاق خودداري كرده است براي زن در اول دي همان سال حقي ايجاد گرديده و سپس در دوم دي حق ديگري و به همين طريق در هر آن حق جديدي براي زن محقق گرديده است كه مشارليها با تقديم عرض حال از حقي كه در شش ماهه اخير مقدم بر تقديم دادخواست براي او محقق شده است استفاده مينمايد و در واقع اين فرض را با اين عبارت قانوني بيان كرد كه (شروع مهلت مرور زمان از وقتي است كه شوهر به وظيفه خود قيام كند و بدادن نفقه اقدام نمايد).
فلسفه ايجاد مرور زمان و كوتاهي مدت آن در امور ازدواج به همان عدر كه با قبول ايراد مرور زمان در اين مورد تباين دارد با رد آن نيز مطابقت دارد. و مقنن خواسته است در مورديكه زن و مرد با يكديگر آشتي كرده و مرد مجدداً به وظيفه خود قيام نموده است بعد از گذشتن مدت كوتاهي از اين آشتي قلم بطلان قانوني بر سابقه كدورت آنان بكشد تا بعداً نتوان به علل ديگر عمل گذشته را كه مورد گذشت واقع شده است بهانه افتراق قرار داد و براي اطمينان به اينكه اقدام اخير شوهر مبني بر آشتي و قيام به وظيفه دوجيت موقتي نبوده و حاكي از آن است كه به ادامه زندگي حاضر شده شش ماه (مدت مرور زمان) را كافي دانسته است.
عين همين بحث در مورديكه غيتب شوهر در مدت معيني شرط شده باشد قابل قبول است و مادام كه غايب مرجعت نكرده باشد مدت 6 ماهه مرور زمان شورع نميشود.
با توجه به عبارت تبصره و اين كه (وقوع امري كه استفاده از شرط را اجاره ميدهد) مبداء مهلت مرور زمان شناخته شده است در موارديكه يك عمل آني و واحد موجد تحقق مطلع مورد نظر نيست بلكه اطلاع زوجه از آن لازم است مثلا هرگاه شرط شده باشد اگر شوهر زن ديگري بگيرد زن وكيل در طلاق باشد چون ممكن است مدتهاي مديد بگذرد بدون اينكه زوجه مطلع شود كه شوهر او زن ديگري گرفته اس تدر اين مورد مبدأ جريان امر تلقي نميشود بلكه امري كه زن را در استفاده از شرط مجازم مينمايد اطلا ع اوست از زن گرفتن شوهرش و يا به تفسير ديگر مرور زمان از تاريخ و قوع امر بر فرض امكان جريان معلق ميماند و جريان آن موگول به اطلاع زن ميباشد.
طلاق باين است يا رجعي-
با توجه به ماده 1143 قانون مدني ومواد بعد از آن كه طلاق به اين و رجعي را تعريف كرده و سپس انواع باين را شمرده است روشن ميشود كه اصل در طلاق رجعي بودن است مگر خلاف آن تصريح شده باشد.
بنا بر اين در مورديكه وكالت مشروط در طلاق به زن داده شده باشد ( ماده 1119 ق.م. و 4 قانون ازدواج) هر گاه بنابر ماده 4 قانون ازدواج اجازه شامل انجام طلاق باين باشد طلاق مسلماً باين خواهد بود در غير اينصورت بايد به ماده 145 قانون مدني رجوع كنيم.
1-طلاع به علت ترك انفاق-
اين نوع طلاق ممكن ايت مستند به ماده 1130 قانون مدني و يا از طرف خود زن وكالتاً (1119 ق.م. و 4 قانون ازدواج) انجام يابد. اين نوع طلاق باشقوق مذكور در ماده 1145 قانون مدني انطباقي دائمي ندارد(ممكن است منطبق باشد). براي اينكه توجه كنيم آيا با شق 3 (مربوط به خلع يا مبارات) منطبق است بدواً اين نوع طلاق را تعريف ميكنيم.
مستند حكم خلع آيه ( فل جناح عليهما فيما افتدت) ميباشد و اركان تحقق آن عبارتست از كراهت زن از ادامه زناشوئي و وجود فديه (يعني بخششي از طرف زن به مرد) فديه نيز ممكن است هر امري باشد كه قابل تبديل به مال باشد مثلا شير دادن كودك ممكن است فديه قرار گيرد و همينكه اين دو شرط محقق شد خلع محقق شده است حتي بدون اينكه خود طرفين به اين لغت تصريح كرده باشند.
ماده 214 قانون مجازات عمومي ضمانت اجراي جزائي براي وظيفه انفاق تعيين كرده است و شوهري را كه از انجام اين وظيفه خود داري كند با شكايت شاكي خصوصي قابل تعقيب و محكوميت جزائي دانسته است اما اگر متهم يا محكوم اقدام به طلاق نمايد خود به خود و حتي عليرغم شاكي خصوصي تعقيب جزائي موقوف ميشود. رجعي دانستن اين كرده و بلافاصله رجوع مينمايد از طرفي هر دو شرط خلع در اينجا موجود است كه كراهت زن به صرف تعقيب جزائي ( كه شروع آن جز از طرف او ممكن نيست) محقق ميشود و اسقاط حق زن در تعقيب جزائي نيز محسوب ميگردد . رد اين ايراد نيز كه بگويند طرفين (زن و شوهر) قاصد به انجام خلع نبوده اند بدين شرح است كه اولا همانطور كه ذكر شد با تحقق اين دو شرط خلع واقع ميوشد ولو به لفظ تصريح نشده باشد ثانياً همانطور كه ماده 214 قانون مجازات عمومي حاكي است مقنن بوكالت از طرف كليه زنان كشور لاعلي التعيين (در صورتيكه در اين وكالت ايرادي نباشد) به مرد پيشنهاد اخذ فديه (مصون بودن از تعقيب جزائي) و انجام طلاق داده است كه چنين طلاقي با تصريح فقها خلع محسوب ميشود ولو با لفظ طلاق همراه باشد.
در صورتيكه ترك انفاق شرط اثبات وكالت زن در طلاق باشد رويه دادسرا ها و محاكم اكثراً بر اين است كه چون زن ميتواند خود ر مطلقه سازد بنا بر اين جرم ماده 214 قانون مجازات عمومي واقع نميشود و در واقع زن با بخشيدن اين حق خود(حق تعقيب جزائي شوهر) اقدام به طلاق مينمايد و لذا ميتوان به همان ادله قبلي معتقد شد كه اسقاط حق تعقيب فديه نيز داده است بنابر اين چه بينوبت طلاق جزء شرط باشد چه نباشد طلاق خلع بوده و قابل رجوع نيست.
بديهي است در اينمورد چون حق اسقاط شده زن(حق تعقيب جزائي) را نميتوان احيا نمود رجوع به فديه و نتيجتاً رجوع مرد به زوجيت ممكن نيست.
1- موارد طلاق الزامي-
موارديكه حاكم طلاق ميدهد و ماده 1130 قانون مدني ذكر كرده است. (بدون ذكر شرط در قباله) در اينگونه موارد طلاق مسلماً رجعي است منتها چون رجوع ازدواج مجددي محسوب نميشود و احيا يا ابقاي عقد قبلي است همه آن شرايط بقوت خود باقي ميماند معذالك طول جريان دادرسي باعث ميشود كه براي باين شدن (طلاق سوم) مدت مديدي وقت لازم گردد اما اولا بطوءرسيدگي كه امري تشريفاتي است به ماهيت ارتباط ندارد ثانياً زنيكه بي توجهي نموده و در ددو ازدواج براي خود وكالت در طلاق نگرفته است ناچار بايد گرفتاريهائي از اين قبيل تحمل كند ثالثاً چون در تمام اين مدت مرد بايد نفقه بدهد زن از اين طول دادرسي زيان عمده اي نميبرد (اگر شوهر ترك انفاق كرد ميتوان از آن جهت وي را تعقيب جزائي نمود).
2-موارديكه طلاق وكالتي-
هر گاه طبق 1119 زن وكالت در طلاق داشته باشد (بدون ذكر كلمه به اين در متن قباله و به جز وقتيكه ترك انفاق شرط قرار داده شده باشد)
در ساير موارد طلاق زجعي محسوب ميشود . منتها در اينگونه موارد وقتي خواهان مدعي تحقق شرط است لازم نيست براي انجام طلاق منتظر قطعيت حكم شود چه حكم دادگاه در اينگونه موارد تأسيسي نبوده بلكه اخباري است و حكايت از تحقق شرط در زمان گذشته ميكند در اينگونه موارد خواهان ميتواند ضمن دادخواست اعلام دارد (( چون به عقيده من شرط محقق است من وكالتاً خود را طلاق دادم و به اينوسيله با ابلاغ نسخه دوم دادخواست به موكل خود يعني شوهرم انجام طلاق را اطلاع ميدهم.))
در اينصورت با صدور قطعيت حكم طلاق به تاريخي كه خود وي اعلام كرده ايت وقوع يافته و بدين طريق مدت عده و زمان جريان دادرسي توأم گرديده است.
4-شرط باين بودن طلاق- بيشتر مورديكه بينونت طلاق ضمن شرط مصريح شده باشد مسئله محتاج به بحث بيشتري به نظر ميرسد.
هر گاه ماده 4 قانون ازدواج وضع نميشد تصريح به بينونت خالي از اشكال نبود نكاح ضمن اينكه عقدي است و با ساير عقود تشابهاتي دارد از لحاظ اينكه عصمت شرعيه و مبناي تشكيل خانواده و اساس اجتماع است با ساير عقود تفاوتهائي دارد و مثلا به هيچ وجه عنوان قابل اقاله يا فسخ و امثال آن نيست مگر در موارديكه خود شارع تصريح كرده باشد. شروط مغاير با مقررات نكاح و لو بتراضي طرفين باشد معتبر نيست مثلاً مرد حق طلاق را ساقط كند يا زن حق طلاق بگيرد يا مرد زن ديگر گرفتن را بر خود حرام نمايد.
اين نتايج را بايق طريق ميتوان بدست آورد كه ضمن عقد لازم ديگري مرد در اينگونه موارد به زن حق طلاق بدهد.
از طرفي طلاق به اختيار مرد است ولي تعيين عنوان آن به دست او نيست وي فقط ميتواند به زن بگويد (( تو مطلقه هستي)) و سپس قانون است كه اين طلاق را توصيف كرده عنوان باين يا رجعي به آن ميدهد بنا بر اين شرط بينوبت مخالف مشروع ئلقي و باطل تلقي ميگرديد.
اما با تصويب ماده 4 قانون ازدواج چنين توهمي نميرود بنابر اين در صورت تصريح به بينونت طلاق انجام شده باين تلقي ميگردد.
اما آيا چنين بينونتي را بايد همرديف ساير شقوق ماده 1145 قانون مدني ذكر كرد و آن را شق پنجمي از آن دانست و يا اينكه در جستجوي تفسيري بود كه آن را داخل همان شقوق قرار دهد.
با توچه به اينكه واضعين قانون مدني و همچنين مقننين بعدي توجه و كوشش داشته اند در بيشتر امور مدني و بخصوص در مسائل خانوادگي رعايت مقررات مذهب جعفري را كه به منزله عرف مسلم جامعه محسوب ميشود بنمايند مي بايد اين مسئله را با توجه با اين امر تفسير نمود.
ممكن است بگوئيم نظر مقنن به وقوع خلع بوده است كه در اينصورت پيدا كردن فديه مشكل است مگر اينكه خود زيان معنوي كه از اين امر حاصل شود به منزله فديه تلقي كنيم يا اينكه چون مواد 1144 و 1148 قانون مدني مطرح است به اينكه رجوع در مدت عده براي مرد حق تلقي ميشود ( هر چند نگهداشتن حرمت عده از طرف زن حكم است) اما اين دو تفسير هيچكدام دل چسب نيست. و با توجه به اينكه به نظر نميرسد مقنن خواسته باشد شق مخصوص را بر قرار سازد بايد در موارديكه ميتوان فديه اي جستجو كرد خلع بودن و در ساير موارد اسقاط حق رجوع را موجب بينونت دانست.
پيشنهادات-
تغييرات سريع قانوني در امور مدني و بخصوص در امر ازدواج و طلاق به صلاح جامعه نيست و هرگونه تغيير و تبديلي بايد عملي و تدريجي باشد و به خصوص با مقررات شرع اسلام كه مركوز اذهان بوده و عرف مسلم تلقي ميشود مطابقت داشته باشد. خوشبختانه وسعت نظر قواعد شرعي همه گونه تغيير و تكامل مناسب با روحيه عمومي را تسهيل و قبول ميكند منتها به طرق صحيحه .
كليه مسائل مربوط به خانواده از ازدواج و طلاق و نگهداري اولاد و غيره بايد در يك قانون مفصل و خاص جمع آوري شود و ما اگر مجال كرديم به تدريج طرح چنين قانوني را به نظر اهل فن خواهيم رساند اينك فقط به ذكر چند پيشنهاد كه ارتباط با مبحث امرز دارد اكتفا ميكنيم.
اول- چون نظم فاميل و حسي انجام وظايف خانوادگي براي استقرار خانواده كه اساس اجتماق است ضروري ميباشد اجتماع انجام اين وظايف را نبايد امر شخصي بداند و به عدم اجراي آن بي اعتنا باشد بلكه حق آن است كه كليه وظايف شوهر، داراي ضمانت اجرائي جزائي شود (مثل ماده 214 قانون جزا) تا طرق مستند به عدم انجام وظيفه را بتوان خلق دانست.
دوم- در بسياري ازموارد شعب و هئيت عمومي ديوان كشور تفاسير وسيع به عمل آورند و از وسعت نظر و امكان تفاسير متعدد قواعد شرعي استفاده لازم شود.
سوم – همانطور كه بسياري امور (مثل سقوط خيارغبن ) را محاضر طبق بخشنامه اداره ثبت استاد مي نويسند در اينمورد نيز بكليه محاضر ابلاغ ابلاغ شود كه مضمون ماده 4 قانون ازدواج را به زن تفهيم كنند و از مشار اليها امضاء بگيرند و نيز او را تشويق نمايند كه از شوهر وكالت بگيرد كه در صورت عدم انجام هر يك از وظايف خانوادگي زن وكيل باشد با بذل مبلغي معين خود را به طلاق خلع مطلقه سازد.
چهارم- شعب خاصي از دادگاهها متخصص امور ازدواج باشد و اين دادگاهها از رعايت قواعد آئين دادرسي مدني معاف باشد و مثل رسيدگي جزائي دادسرا به ابتكار خود و با سرعت فوق العاده اي بكليه ادله – ولو از طرف خواهان در مدت تسليم نشده باشد- رسيدگي و رأي دهند.
در خاتمه از كليه اهل فن تقاضا دارم هر اعتراضي و نظري در اينمورد دارند مرقوم فرمايند تا بررسي بيشتر به عمل آيد.
+ نوشته شده در 0:49 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
شرط ضمان مستاجر
دكتر علي اكبر صادقي

مقدمه
مطابق فتاوي فقها مستاجر ضامن عين مستاجره نيست مگر در صورت تعدي يا تفرط عبارت شهيد در لعمه اين است و لا يضمن المستاجر العين بالتعدي او التفريط و محقق در شرايع گويد و العين المستاجر امانه فلا يضمنها المستاجر الا بالتعدي اوالتفريط و صاحب جواهر بر اين حكم دعوي اجماع كرده است.
و در ماده 493 قانون مدني آمده است:
مستاجره نسبت به عين مستاجره ضامن نيست به اين معني كه اگر عين مستاجره بدون تفريط يا تعدي او كلا يا بعضا تلف شود مسوول نخواهد بودولي اگر مستاجره تفريط يا تعدي نمايد ضامن است اگرچه نقص در نتيجه تفريط يا تعدي حاصل نشده باشد.
ظاهرا عبارات فقها و همچنين قانون مدني در ماده يادشده ناظر به مواردي است كه در عقد اجاره شرط ضمان مستاجر نشده باشد اما اگر در عقد شرط شود كه مستاجر بدون تعدي و تفريط نيز ضامن عين مستاجره باشد چه حكمي دارد و آيا چنين شرطي صحيح و موثر و لازم الوفا است يا نه ؟
قانون مدني به اين مساله پاسخي نداده و در آراي ديوان كشور نيز تا آنجا كه امكان بررسي بوده مساله مطرح نشده است.
نبايد پنداشت كه ماده 493 قانون مدني اطلاق داشته و شامل مورد اشتراط شمان مستاجر در عقد نيز مي گردد. به اين معني كه بر اساس اطلاق ماده مستاجر حتي در صورت شرط ضمان نيز ضامن نيست.
اين توهم از اين جهت مورد ندارد كه به شهادت ذيل ماده قانونگذار اساسا نظري به صورت اشتراط و يا عدم اشتراط ضمان نداشته بلكه درصدد بيان حكم ضمان مستاجر در ارتباط با تعدي و تفريط بوده و حكم به عدم ضمان او در صورت عدم تعدي و تفريط كرده است.
ليكن نظر مشهور فقهاي اماميه بطلان و فساد چنين شرطي است. و از آنجا كه تدوين كنندگان قانون مدني ايران مواد قانون را بر طبق نظر مشهور فقها تنظيم مي كرده اند بررسي اين مساله از نظر فقهي در حقيقت تلاش مكلمي براي قوانين مدني خواهد بود و به ويژه كه در بسياري از اسناد اجاره شرط ضمان مشتاجر و حداقل به اسن تعبير كه مستاجر موظف است عين مستاجره را به همان ترتيب و وضع كه تحويل گرفته پس از انقضاي مدت اجاره تحويل دهد و هر گونه نقص و عيبي كه در آن پديد آمده باشد اصلاح و ترميم و جبران نمايد گنجانيده مي شود و منظور از درج چنين عبارتي در اسناد اجاره تضمين مستاجر حتي در صورت عدم تعدي و تفريط اوست و گرنه ضمان مستاجر در صورت تعدي و تفريط صريح قانون بوده و نيازي به شرط آن نيست .
بنابراين تحقيق در صحت و فساد اين شرط از نظر فقهي و اصول قواعد كلي حقوقي به ويژه براي مسوولان دفاتر اسناد رسمي و همچنين براي قضات دادگاهها در تصميم گيري نسبت به دعاوي ناشي از اين مساله مي تواند راهگشا و مفيد باشد.
همانطور كه يادآوري شد شرط ضمان مستاجر به نظر مشهور فقها شرطي فاسد است. عبارت كتاب جواهر در اين زمينه اين است. و كيفكان ففي اشتراط ضمانها من غير ذلك اين التعدي و التفريط تردد ينشا من قاعده المومنون و اطلاق ادله العقود و الاجاره و من منافاته لمقتضي العقد اظهره المنع بل هو الشعر بل في جامع المقاصد باطل قطعا بل لم اجد فيه خلافا الا مايحكي عن الاردبيلي و الحزاساني من اليل و تبعها في الرياض … .
ملاحظه مي شود كه در عبارت يادشده نظريه صحت شرط ضمان مخالف مشهور و نظري نادر و شاذ معرفي شده است صاحب شرايع بعد از ابراز ترديد در صحت و فساد سرانجام فتوي به بطلان آن داده است.
در برابر نظر مشهور برخي از فقها مانند صاحب رياض و صاحب حدائق و بعضي از علماي معاصر فتوي به صحت اين شرط داده اند و بنابراين مساله شرط ضمان مستاجر مساله اي اختلافي است و تحقيق در آن مستلزم بررسي و نقد دلائل و مداركي است كه در هر دو نظر به آنها استناد و استدلال شده است.
گفتار نخست
بررسي و نقد دلائل نظريه فساد
براي اثبات فساد شرط ضمان مستاجر به دلائل زير استناد شده است.
الف ـ شرط ضمان مشتاجر مخالف مقتضاي عقد اجاره است.
توضيح آنكه شرط چيزي در ضمن عقد كه منافي با مقتضاي عقد باشد به تناقض در انشا باز مي گردد و به همين جهت هم شرط و هم عقد هر دو فاسد مي شون
? اما فساد شرط ضمان مستاجر به دليل مخالفت آن با مقتضاي عقد از اين جهت است كه اگر در مفهوم و مدلول عقد اجاره تسليط مستاجر بر عين مستاجره لحاظ شده باشد پس از اين تسليط كه از سوي مالك در عين ملكش به عمل آمده عباره اخري از استيمان مستاجر نسبت به عين مستاجره است به عمل آمده عباره اخري از استيمان مستاجر نسبت به عين مستاجره است و بنابراين شرط ضمان وي با مدلول تضمني عقد اجاره منافات خواهد داشت و اگر مفهوم ومدلول عقد اجاره را تمليك منفعت عين به مستاجر بدانيم از آنجا كه تمليك منفعت مستلزم تسليط وي و در نتيجه استيمان او نسبت به عين مستاجره بوده و لازم بين آن مي باشد و بنابراين شرط ضمان منافي با مدلول التزامي عقد خواهد بود و تنافي مدلول عقد و شرط در هر دو صورت ياشده انشاي معامله را دچار اختلال و تناقض ساخته و شرط و عقد هر دو در عرض يكديگر فاسد خواهند بود.
از استدلال مزبور چنين پاسخي داده شده است كه شرط ضمان هيچگونه منافاتي با مقتضاي عقد اجاره ندارد زيرا در اين عقد اقتضايي نسبت به عدم ضمان مستاجر نيست بلكه نهايت اين است كه عقد اجاره مقتضي ضمان مستاجر نمي باشد نه آنكه مقتضي عدم ضمان وي باشد علاوه بر آنكه ماهيت اجاره را نمي توان استيمان مستاجر دانست چه در مواردي ممكن است اجاره تحقق يابد و تسليطي هم نسبت به عين مستاجره و در نتيجه استيمان مستاجر صورت نگرفته باشد و بنابراين شرط ضمان مخالفتي با اقتضاي عقد اجاره نخواهد داشت.
به نظر مي رسد به فرض هم كه عقد اجاره را مقتضي عدم ضمان مستاجر بدانيم نمي توان به استناد مخالفت اين شرط با مقتضاي عقد مطلقا آن را فاسد بشناسيم زيرا اقتضائات عقود بر دو قسمند : يك قسم آنها كه عقد به نحو عليت تامه مقتضي آنها بوده و يا آنكه شرعا يا عرفا از عقد انفكاك ناپذيرند كه البته اين قسم از اقتضائات را نمي توان شرطي برخلاف آنها كرد و اگر چنين شرطي در عقد بشود به دليل تناقض در انشا هم خود فاسد است و هم در عقد فاسد مي شود مانند آنكه در بيع شرط شود كه ثمني در كار نباشد و يا در عقد اجاره شرط عدم اجرت شود اما قسم ديگر اقتضاآتي است كه عقد علت تامه تحقق آنها نبوده بلكه عقد در صورت اطلاق و به اصطلاح لوخلي و طبعه مقتضي آنها مي باشد كه نسبت به اينگونه اقتضاآت شرط مختاف در حقيقت مخالف اطلاق عقد و به تعبير ديگر مخالف با عقد مطلق است نه با مطلق عقد مانند شرط خيار در معامله كه نمي توان آن را مخالف ذات و مطلق عقد دانست بلكه مخالف اطلاق آن بايد به حساب آيد و مساله ضمان از مصاديق قسم اخير است زيرا اگر عقد اجاره اقتضايي نسبت به عدم ضمان مستاجر داشته باشد به طبع اولي و در صورت اطلاق و به اصلاح لوخلي و طبعه چنين اقتضائي دارد و بنابراين نمي توان شرط ضمان مستاجر را منافي با ذات عقد دانست و در حقيقت اين شرط همانند خيار فسخ در عقد بيع است كه بدون نرديد مخالفتي با ذات در آن نيست و شاهد بر اين مدعا صحت شرط ضمان مستعير در عقد عاريه است كه مناطا با عقد اجاره يكي است يعني در عاريه نيز مانند اجاره استيمان وجود دارد و اگر شرط ضمان مستعير منافي با استيمان كه اقتضاي عقد عاريه است باشد ديگر مجالي براي احتمال صحت آن باقي نمي ماند.
نبايد تصور كرد كه صحت شرط ضمان در عقد عاريه مستند به دليل خاص است وگر نه بايد آن را نيز فاسد بدانيم زيرا حكم عقلي قابل تخصيص نيست و چنانچه شرط ضمان مخالف با مقتضاي ذات عقد بوده و موجب تناقض در انشاي عقد مي گردد عقلا چنين تناقضي فسادآور بوده و هيچ مورد از مصاديق آن را نمي توان به بهانه وجود دليل خاص از حكم عقلي آن استثنا و خارج ساخته و به صحت آن نظر داد.
ب ـ شرط ضمان مستاجر مخالف با مشروع است.
توضيح آنكه در روايات صادر از معصومين شرط مخالف با كتاب و سنت غير مجاز شناخته شده است في المثل روايت المسلمون عند شروطهم الاكل شرط خالف كتاب الله عزوجل فلايجوز و از طرف ديگر احاديثي دال بر عدم ضمان امين در دست است و بنابراين شرط ضمان مستاجر كه امين است مخالف مشروع بوده و جايز نيست.
در بررسي و نقد اين استدلال به مطالب شيخ انصاري در زمينه شرط مخالف با مشروع توجه مي كنيم:
خلاصه مطالب نامبرده چنين است تعلق احكام شرع به موضوعاتشان بر دو گونه است گاهي حكم به موضوعي با قطع نظر از عوارض و اطواري كه ممكن است بر آن وارد شود تعلق گرفته است و به تعبير ديگر اطلاق در موضوع حكم لحاظ نشده است كه در اصطلاح فقهي به چنين حكمي حكم حيثي و ذاتي گويند و اينگونه موارد عروض حكم ديگري بر آن موضوع به لحاظ عروض عنواني ديگربر آن منافي با حكم ذاتي آن موضوع محسوب نمي گردد في المثل حليت شرعي گوشت گوسفند از اين قبيل است و به همين جهت عروض حكم حرمت بر آن در صورتي كه مغصوب واقع شده باشد با حليت ذاتي آن نمي باشد زيرا ميان حليت ذاتي موضوعي و حرمت عرضي آن به دليل عروض بعضي عوارض و عناوين ديگر بر آن هيچگونه منافاتي وجود ندارد و گاهي حكم شرع با توجه به تمام عوارضي كه ممكن است بر موضوع وارد شود تعلق گرفته است مگر موارد اضطرار و حرج و مانند آن كه در چنين وضعي عروض حكم ديگري بر آن موضوع به ناچار با آن حكم شرعي منافي خواهد بود.
حال اگر تعلق حكم شرع به موضوع به شكل اول باشد شرط خلاف آن حكم را نمي توان مخالف شرع دانست مانند آنكه در عقد بيع دوختن لباسي را بر مشروط عليه شرط كنند كه اباحه ذاتي اين كار منافيبا عروض وجوب بر آن به دليل آنكه مورد اشتراط در عقد واقع شده است نخواهد بود ليكن اگر حكم شرع از قبيل نوع دوم بوده و با لحاظ همه عوارض ممكن به موضوع تعلق گرفته باشد لاجرم شرط مخالف آن خلاف مشروع است مانند امور محرمه يا واجبه كه نمي توان خلاف حرمت و وجوب آنها را در ضمن عقد شرط كرد.
مطالب يادشده را به تعبيري ديگر نيز مي توان بيان كرد به اين ترتيب كه موضوعاتي كه متعلق احكام شرعي واقع مي شوند گاهي چنان است كه در نظر شارع اقتضايي نسبت به الزام مثبت يعني وجوب و يا الزام منفي يعني حرمت در آنها نيست كه در اين صورت اين موضوعات همان مباحات هستند و گاهي در آنها اقتضايي نسبت به الزام مثبت و يا منفي وجود دارد كه واجبات و محرمات از اين قبيل موضوعاتند.
حال اگر شرط برخلاف احكام قسم نخست باشد ناچار طرو عنوان ملزمي مانند اشتراط در عقد موجب پيدايش اقتضاي الزام در موضوع آن احكام مي گردد و اما احكام قسم دوم يعني واجبات و محرمات بي شك و پيوسته اقتضاء الزام در آنها بوده و شرط خلاف آن مخالف حكم شرع است و مجاز نخواهد بود.
با توجه به مطالب و كليات يادشده در تشخيص مناط مخالفت و موافقت با مشروع مي توان گفت كه شرط ضمان مستاجر در عقد اجاره مخالف با احكام شرع كه در موضوع آنها اقتضاي الزام وجود داشته باشد نيست زيرا بر حسب ادله مربوط به عدم ضمان امين در يد اماني اقتضايي نسبت به ضمان وجود ندارد ولي در مقابل در يد عدواني و يا در صورت تعدي و تفريط امين اقتضاي ضمان هست.
آري در صورتي كه خروج يد اماني از قاعده ضمان يد يعني قاعده علي اليد ما اخذت حتي توديه به وسيله تخصيص صورت گرفته بود احتمال وجود اقتضاء عدم ضمان در يد اماني داده مي شد و ممكن بود گفته شود قانونگذار به دليل اقتضايي كه در يد امين نسبت به عدم ضمان وجود داشته ادله ضمان يد را تخصيص زده است ليكن بطوري كه توضيح خواهيم داد خروج يد امين از قاعده ضمان به تخصيص است و مجالي براي اين احتمال نيست.
خروج يد اماني از قاعده ضمان يد به تخصيص است يا به تخصص؟
توضيح آنكه بر حسب ظاهر و در بادي امر اطلاق و عموم قاعده علي اليد مااخذت حتي توديه شامل هر كسي است كه مال ديگري را به هر صورت در اختيار گرفته و ضامن آن است تا آن زمان كه به صاحبش بازپس دهد.
از شمول قاعده يادشده يد اماني خارج است و اكنون اين سوال مطرح مي شود كه خروج يد اماني از قاعده ضمان يد به موجب تخصيصي است كه ادله عدم ضمان امين از قبيل روايت الامين لايضمن »بر عموم قاعده ضمان يد وارد كرده است و يا آنكه خروج آن از قاعده تخصصي است يعني اساسا قاعده علي اليد شامل يد امين نبوده است؟
در پاسخ به اين سوال برخي از فقها معتقدند قاعده ضمان يد نسبت به كليه ايادي كه بر ملك غير استقرار يافته باشد شمول داشته و قرينه اي بر اختصاص آن به يد عدواني و موارد مشابه آن وجود ندارد به عقيده اين گروه يد اماني به استناد ادله مخصص از تحت شمول قاعده خارج شده است.
ليكن حقيقت اين است كه مي توان در شمول قاعده ضمان يد ترديد كرد زيرا حديث علي اليد روايتي است نبوي كه تنها از طرق عامه نقل شده و در كتب و عبارات فقهاي شيعه نيز انعكاس يافته است و بسيار بعيد است كه پيامبر ارتجالا و بدون آنكه سوالي در اين زمينه از وي شده باشد و خلاصه بدون هيچ صدر و ذيلي به بيان ايمن مطلب مبادرت كرده باشد و تتبع در احاديث و روايات صادر از معصومين نشان مي دهد كه صدور احاديث ارتجالي در نهايت ندرت است و بنابراين مطنون اين است كه فرمايش پيامبر مسبوق به سوالي و يا مذيل به ذيلي بوده كه به جهات مختلفي به دست ما نرسيده است و با اين احتمال ظهور حديث در شمول بر كليه ايادي حتي يد اماني موهون شده و با اين وهن چاره اي نيست جز آنكه به قدر متيقن از شمول بسنده شود و قدر متيقن همان ايادي عدواني و موارد مشابه آن است .
علاوه آنكه قرائني وجود دارد كه شمول حديت را نسبت به يد امين مورد ترديد قرار مي دهد و با وجود آن قرائن ديگر ظهور قابل استنادي در شمول براي حديث باقي نمي ماند.
يكي از آن قرائن اينكه لحن حديث علي اليد لحني زجري است و از آن استفاده مي شود كه بقاي عين و استمرار آن در دست غير مالك بر ضرر متصرف است و اين ضرر تا زماني كه مال به صاحبش باز پس داده شود ادامه و استمرار دارد و اين لحن مناسب موارد عدوان است و با وجود اين قرينه ديگر شمولي براي حديث نسبت به يد امين نخواهد بود.
قرينه ديگر آنكه شارع در صورتي كه بخواهد برخلاف سيره و روش عقلا و برخلاف ارتكاز ايشان قانوني وضع كرده و از آن روش و ارتكاز رد نمايد ناچار با تاكيد و تصريح آن را بيان خواهد نمود و در رد خود به مجرد ظهور اكتفا نخواهد كرد زيرا در چنين وضعي ظهور از آن روش و ارتكاز عرف و عقلا انصراف خواهد يافت و از آنجا كه بناي عقلا و ارتكاز عرف بر عدم ضمان در مورد امانات مالكي استقرار داشته است بنابراين به نظر عرف قاعده علي اليد منصرف از موارد امانات مالكي بوده و با ايادي عدواني و موارد مشابه اختصاص خواهد يافت.
بنابراين آنچه گفته شد ظهور قاعده ضمان يد در شمول نسبت به يد امين مخدوش و غير قابل استناد مي گردد و در نتيجه عدم ضمان يد اماني بر طبق ارتكاز عقلا بوده و اساسا مشمول قاعده علي اليد نشده است تا آنكه گفته شود به وسيله ادله عدم ضمان امين از قبيل «الامين لا يضمن» تخ?
رتكاز ذهن عقلا اقتضاي ضمان وجود دارد نه اينكه در ايادي اماني اقتضاي عدم ضمان وجود داشته باشد و تفاوت ميان عدم اقتضاي ضمان و اقتضاي عدم ضمان با اندك تامل قابل درك است و بنابراين نمي توان شرط ضمان مستاجر را مخالف با احكام اقتضايي شرع دانسته و آن را غير مجاز شناخت.
و شاهد بر اين معني همان است كه بيش از اين گفته شد كه فقها اجماعا شرط ضمان را در عقد عاريه جايز و صحيح دانسته اند در حالي كه در يد عدواني و در تعدي و تفريط در ارتكاز ذهن عقلا اقتضاي ضمان وجود دارد نه اينكه در ايادي اماني اقتضاي عدم ضمان وجود داشته باشد و تفاوت ميان عدم اقتضاي ضمان و اقتضاي عدم ضمان با اندك تامل قابل درك است و بنابراين نمي توان شرط ضمان مستاجر را مخالف با احكام اقتضايي شرع دانسته و آن را غيرمجاز شناخت.
و شاهد بر اين معني همان است كه بيش از اين گفته شد كه فقها اجماعا شرط ضمان را در عقد عاريه جايز و صحيح دانسته اند در حالي كه يد مستعمير نيز اماني بوده و اگر در يد اماني اقتضاي عدم ضمان باشد به ناچار بايد اين شرط نيز مخالف مشروع و باطل شمرده شود و اين انديشه كه صحت شرط ضمان در عقد عاريه مستند به دليل خاص و استثنايي است بر حكم كلي بطلان مشروع و موارد مشابه را نمي توان به آن قياس كرد انديشه اي شايان توجه نيست زيرا عمومات روايي مربوط به ممنوعيت و يا بطلان شرط مخالف آبي از تخصيص هستند و به تعبير شيخ انصاري مخالفت با شرع به هيچ صورت مجاز شدني نيست بلكه همانطور كه گفته شد شرط ضمان امين در اينگونه موارد اساسا مخالف با شرع نيست و شرط در صورتي مخالف مشروع است كه با حكم اقتضايي شرع مخالف و منافات داشته باشد مانند آنكه در عقد وديعه شرط ضمان ودعي شود زيرا يد مستودع بي شك اقتضايي عدم ضمان دارد چه مستودع در حفظ وديعه نسبت به مالك آن محسن محض است و بر حسب ارتكاز ذهني عقلا آن كس كه تنها با هدف نفع رساندن به ديگري اقدام كرده نبايد از اقدام خود به مشكل و مثلا به ضمان و مسووليت گرفتار شود.
ج ـ شرط ضمان مستاجر از قبيل شرط نتيجه بوده و صحت آن محل اشكال است.
برخي از فقها براي اسندلال به عدم صحت شرط ضمان مستاجر گفته اند : «شرط ضمان از مصاديق شرط نتيجه است زيرا تحقق ضمان مستاجر در صورت تلف و نقص عين به صرف اشتراط در عقد همانند شرط مطلقه شدن زوجه به صرف اشتراط آن در عقد است و صحت شرط نتيجه به دو دليل مشكل است : يكي آنكه نتايج حقوقي و قانوني از قبيل ضمان بطور كلي متوقف اسباب شرعي و قانوني آنهاست مگر در مورد نتايجي كه بر حسب ادله معلوم باشد كه بدون تحقق اسباب نيز و به صرف اشتراط در عقدي قابل حصول است مانند شرط مالكيت مشتري نسبت به مال برده و ميوه درختي كه مورد معامله قرار گرفته اند كه در حقيقت از توابع مبيع محسوب مي گردند و با توجه به آنكه بر حسب استقرار اسباب ضمان نسبت به مثل يا قيمت منحصر در اتلاف بالمباشره و يا بالتسبيب و تصرف عدواني و تلف در صورت تعدي و تفريط و غرور و تغرير مي باشد نمي توان بدون تحقق اين اسباب و به صرف اشتراط در عقد قائل به حصول ضمان مستاجر گرديد و خلاصه آنكه صحت شرط ضمان مستاجر به اين معني است كه مسبب را بدون اسباب آن محقق بدانيم و بديهي است كه اين امري غيرقابل است.
دليل ديگري كه براي عدم صحت شرط نتيجه گفته شده است اين است كه چنين شرطي را نمي توان مشمول ادله عامه لزوم وفا به شرط از قبيل المومنون عند شروطهم » دانست زيرا ظاهر از اين ادله وفا به شرط و عمل بر طبق آن است و اين دستور در صورتي مورد پيدا مي كند كه متعلق شرط از قبيل اعمال و افعال باشد اما نتايج از اموري نيستند كه بتوان بر حسب دستور مشروط عليه را ملزم به انجام آن دانست مگر آنكه مقصور از اشتراط نتيجه الزام مشروط عليه بر ايجاد اسباب شرعي و قانوني آنها باشد كه در اين صورت از قبيل شرط فعل بوده و از محل بحث خارج خواهد بود و در مساله مطروحه چون شرط ضمان مستاجر از مصاديق شرط نتيجه بوده و مشمول ادله وفا به شرط نيست پس نمي توان با اشتراط در عقد مستاجر را ضامن و مسوول نسبت به عين مستاجره دانسته و او را موظف به جبران خسارت تلف و نقص آن شناخت.
پاسخي كه به وجه نخست استدلال اخير داده شده است اين است كه نتايج شرعي و قانوني بر دو گونه اند : برخي از آنها بر حسب ادله موجود بدون تحقق اسباب شرعي و قانوني آنها امكان حصول ندارد و در حقيقت اسباب قانوني و شرعي اينگونه نتايج همانند علل هستند كه بدون پيدايش آنها معلول يعني آن نتايج تحقق ناپذيرند مانند مطلقه شدن زوجه و يا پيدايش عنوان زوجه براي زني و مانند اينها كه بايد به وسيله اسباب خاصه شرعي و قانوني آنها مانند صيغه طلاق و نكاج تحقق يابند و به صرف اشتراط آنها در عقدي تحصل نمي يابند اما برخي ديگر از نتايج برحسب ادله مربوط چنانند كه تحقق آنها نياز به اسباب خاص نداشته و با نفس اشتراط آنها در عقدي تحقق مي يابند مانند وكالت و وصايت و امثال آنها كه نفس اشتراط در عقد كافي در تحقق آنها مي باشد. اكنون در مساله مطروحه اگر به وسيله ادله اثبات شود كه ضمان مثل يا قيمت از جمله نتايجي است كه بايد منحصرا به وسيله اسباس خاص شرعي و قانوني تحقق يابد در اين صورت صرف اشتراط در عقد كافي در تضمين مستاجر نبوده و نمي توان مستاجر را ضامن و مكلف به جبران خسارت وارد بر عين مستاجره دانست ليكن دليلي موجود نيست كه ضمان مثل يا قيمت را موقوف بر اسباب خاصي كرده باشد و معني استراي ادعايي كه در ضمن استدلال مطرح شده بود در صورت صحت بيش از اين نبود كه اتلاف بالمباشره و بالتسبيب و تعدي و تفريط و غروز و تعريز از اسباب ضمان مي باشند اما انحصار اين اسباب را نمي توان با آن استقرار اثبات نمود.
اينك كه توقف و يا عدم توقف ضمان بر اسباب قانوني و شرعي خاص معلوم و مشخص نيست مي توان با كمك از اصل عدم انحصار توقف ضمان بر اسباب خاص و بر آن موارد يادشده حكم به تحقق ضمان مستاجر با اشتراط آن در عقد نموده و به تعبير ديگر حكم به صحت شرط ضمان و تاثير آن در ايجاد مسووليت بر مستاجر كرد.
در مورد ماده 236 قانون مدني كه مي گويد:
«شرط نتيجه در صورتي كه حصول آن نتيجه موقوف به سبب خاصي نباشد آن نتيجه به نفس اشتراط حاصل مي شود»
مي توان با اجراي اصل عدم توقف ضمان بر سبب خاص مساله مطروحه را از مصاديق آن ماده دانسته و حكم به حصول ضمان مستاجر به نفس اشتراط نمود.
نبايد تصور كرد كه در مساله اصل ديگري يعني اصل عدم تحقق ضمان به نفس اشتراط جاري است زيرا شك در تحقق ضمان با اشتراط آن در عقد ناشي از شك در انحصار توقف حصول ضمان بر اسباب خاص است و به اصطلاح شك سببي و مسببي است و اجراي اصل عدم توقف كه اصلي سببي است مجالي براي شك در تحقق ضمان باقي نگذارد و در نتيجه موردي براي اجراي اصل عدم تحقق ضمان وجود نخواهد داشت.
شيخ انصاري نيز در مساله مطروحه فتوي به صحت شرط داده است.
عبارت نامبرده چنين است : «فالاقوي صحه اشتراط الغايات التي لم يعلم من الشارع اناطتها باسباب خاصه»
پاسخي كه به وجه دوم استدلال داده شده اين است كه وفا نسبت به هر امري متناسب با آن امر است به اين بيان كه اگر مورد اشتراط از مقوله عمل و فعل باشد وفا به آن عبارت از انجام آن فعل است و وفا نسبت به نتايج التزام به آثار آن نتايج مي باشد و شاهد بر اين معني اينكه امام معصوم در حكم به صحت شروطي كه همگي از قبيل شرط نتيجه بوده اند به عموم «المومنون عندشروطهم» استناد كرده است.
علاوه بر آنكه براي اثبات صحت شرط نتيجه به ادله وفا به عقود از قبيل «اوفوبالعقود » مي توان استدلال كرد زيرا شرط در ضمن عقد در حقيقت جزئي از عقد است به اين معني كه مفاد عقد مجموع تعهد اصلي و تعهد تبعي بوده و بر طبق اين ادله وفا و التزام به مفاد عقد الزام شده است.
گفتار دوم
دلائل صحت شرط ضمان مستاجر
در برابر نظر مشهور كه شرط ضمان مستاجر را باطل و به فساد آن فتوي داده اند گروهي ديگر از فقها قائل به صحت اين شرط شده و علاوه از رد دلائل نظريه فساد كه در بررسي و نقد آنها در گفتار نخست توضيح داده شد به دلائل ذيل نيز استناد كرده اند:
الف ـ ادله لزوم وفا به شرط
شمول ادله وفا به شرط از قبيل «المومنون عند شروطهم» نسبت به شرط ضمان مستاجر با توجه به اين نكته كه وجود استثناي شرط مخالف كتاب و سنت از عمومات يادشده خدشه اي در استدلال به آنها براي اثبات صحت شرط ضمان مستاجر وارد نمي سازد.
توضيح آنكه در رواياتي كه جمله طالمومنون عند شروطهم » و يا «الشرط جايز بين المسلمين» در آنها آمده است با تعابير مختلفي شروط مخالف كتاب و سنت استثنا شده است ولي با توضيحاتي كه در نقد استدلال بر نظريه فساد به عمل آمد شرط ضمان مستاجر از مصاديق شرط مخالف كتاب و سنت نيست .
و به فرض كه مخالف و يا عدم مخالفت اين شرط با كتاب و سنت مورد ترديد و شك واقع شود به كمك اجراي اصل عدم مخالفت بايد حكم به عدم مخالفت شرط ضمان با كتاب و سنت كرده و آن را مشمول عمومات لزوم وفا به شرط دانست.
ب ـ بنا و روش عقلا
روش و بناء عقلا بر اشتراط ضمان مستاجر در ضمن عقد اجاره استقرار يافته و ردعي هم از سوي شارع از آن به عمل نيامده است زيرا در صورتي كه نظر شارع بر ردع آن بود لازم بود كه صريحا از آن منع مي كرد و با توجه به اينكه منع صريحي در مورد شرط ضمان از طرف قانونگذار اسلام وجود ندارد بايد اين وضع را حمل بر امضاي روش و بناي ايشان نمود و همانطور كه در ضمن نقد استدلال نظريه فساد اين شرط بيان گرديد اطلاق ادله عدم ضمان امين نيز نمي تواند به عنوان ردع بناي عقلا تلقي شود زيرا با وجود چنين بنايي آن اطلاقات از مورد اين شرط انصراف خواهد يافت.
ج ـ روايات
رواياتي وجود دارند كه شرط ضمان مسالجر را جايز و لازم الوفا اعلام كرده اند از جمله روايات موسي بن بكر نامبرده مي گويد : از امام پرسيدم شخصي كشتي ملاحي را براي حمل گندمهاي خود اجير كرده و بر او شرط كرده است كه در صورت كم شدن گندمها مسوول و ضامن باشد و امام در پاسخ فرمود: جايز و صحيح است و در پايان روايات آمده است كه امام فرمود: اگر نقصاني در گندمها پيدا شود در صورتي كه بر او شرط كرده باشد جبران آن بر عهده ملاح است گرچه صاحب جواهر استدلال به اين روايت و روايات مشابه را براي اثبات صحت شرط ضمان مستاجر كافي ندانسته و گفته است «مفاد روايت در ارتباط با شرط ضمان اجير است و ارتباطي به شرط ضمان مستاجر ندارد» ليكن اين اشكال از اين جهت وارد نيست كه ملاك در اين مساله استيمان است كه در اجير و مستاجر هر دو وجود دارد و در نظر عرف اجير خصوصيتي ندارد.
خلاصه و نتيجه بحث
بر اساس مطالب يادشده شرط ضمان مستاجر در عقد اجاره به اعتقاد مشهور فقها شرطي فاسد است و عمده دلائل ايشان اولا مخالفت اين شرط با مقتضيات عقد و ثانيا مخالفت آن با مشروع بود كه به تفصيل بررسي و مورد نقد و انتقاد قرار گرفت.
و در مقابل برخي از فقها شرط ضمان مست?
و به نظر مي رسد كه از لحاظ حقوق و قوانين موضوعه نيز بتوان به آزادي متعاملين در قراردادهاي خصوصي و در قبول تعهدات و ضمانات كه در ماده 10 قانون مدني انعكاس يافته بر صحت شرط ضمان مستاجر استدلال و استناد نمود ماده مزبور چنين است: «قراردادهاي خصوصي نسبت به كساني كه آن را منعقد نموده اند در صورتي كه مخالف صريح قانون نباشد نافذ است» و بديهي است كه عقد اجاره با شرط ضمان مستاجر مخالف صريح قانون نيست و
گرنه مجالي براي ترديد در بطلان آن باقي نمي ماند.
همچنين به استناد ماده 223 قانون مدني كه :
«هر معامله كه واقع شده باشد محمول بر صحت است مگر آنكه فساد آن معلوم شود»
مي توان عقد اجاره با شرط ضمان مستاجر را كه حداقل فساد آن معلوم نشده از مصاديق اين ماده دانسته و محمول بر صحت دانست و با عنايت به اينكه شرط در ضمن عقد جزو عقد بوده و مفاد عقد شامل تعهد اصلي و تعهد تبعي هر دو مي گردد بنابراين حكم به صحت و يا حمل به صحت عقد شامل شرط ضمن آن نيز گرديده و آن را هم محكوم به صحت مي سازد.
ولي از طرف ديگر از ماده 556 قانون مدني كه :
« مضارب در حكم امين است و ضامن مال مضاربه نيست مگر در صورت تفريط يا تعدي »
و ماده 558 همان قانون كه :
« اگر شرط شود كه مضارب ضامن سرمايه خواهد بود … عقد باطل است مگر اينكه بطور لزوم شرط شده باشد كه مضارب از مال خود به مقدار خسارت يا تلف مجانا به مالك تمليك كند»
و با توجه به ماده 516 قانون مدني در مورد اجاره متصدي حمل و نقل كه :
« تعهدات متصديان حمل و نقل اعم از اينكه از راه خشكي يا آب يا هوا باشد براي حفاظت و نگاهداري اشيايي كه به آنها سپرده مي شود همان است كه براي امانت داران مقرر است…»
كه اجير در حمل و نقل را در حكم امين دانسته و او را مشمول مقررات مربوط به امانت داران قرارداده است شايد بتوان استفاده كرد كه شرط ضمان مستاجر هر چند كه در قانون مسكوت گذارده شده است نيز محكوم به حكم شرط ضمان مضارب است زيرا ملاك مصرح در حكم به عدم ضمان مضارب در ماده مزبور در حكم امين بودن اوست و عنوان مضارب خصوصيتي ندارد و به اين ترتيب ممكن است استنباط نمود كه در نظر قانونگذار شرط ضمان عليه امين در هر مورد نادرست است چه اين شرط در عقد مضاربه و عليه مضارب به عمل آيد و يا در عقد اجاره و عليه مستاجر چنين شرطي شود.
در عين حال بر حسب ذيل ماده 558 يادشده اگر در ضمن مضاربه شرط شود كه مضارب از مال خود به مقدار خسارت يا تلف مجانا به مالك تمليك كند بلااشكال است و شايد بتوان با قياس به ماده مزبور چنين شرطي را در عقد اجاره و برعليه مستاجر نيز مجاز و نافذ دانست و اكنون جاي اين سوال هست كه : آيا تفاوتي از نظر حقوقي ميان ضمان و ميان الزام او به تمليك مجاني و پرداخت مقدار خسارت يا تلف وجود دارد يا خير؟
+ نوشته شده در 0:45 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
اثبات زوجيت

اثبات زوجيت

يكي از دعاوي قابل طرح در محاكم، دعواي زوجيت است كه توسط يكي از زوجين احتمالي عليه ديگري طرح مي گردد. بدليل بعضاً خصوصيات ويژه اي كه اين دعوي دارد، مقاله مستقلي را بدان اختصاص داده و دلايل احتمالي براي اثبات اين دعوي را به بررسي مي گيريم.

اصولاً هر كس مدعي حقي بر ديگري است، بايد ادعاي خود را ثابت كند و اين معنا مفاد روايات متعدد از معصومين بدين مضمون كه “البينه علي المدعي و اليمين علي من انكر”[1]بوده و ماده 1257 قانون مدني از اين قاعده كلي بر گرفته شده و 197 قانون آدم جديد نيز بر آن دلالت دارد.

دعوي ازدواج نيز از همين قاعده پيروي مي كند. بنابراين، زن يا مردي كه مدعي رابطه زوجيت هستند، بايد ادعاي خود را به مدد دلايل محكم به اثبات برسانند. اما قبل از اينكه ببينيم چه دلايلي براي اثبات رابطه زوجيت كارايي دارند، بپردازيم به اينكه متعلق اثبات چه امري است؟ آيا زوجيت صرف بدون ذكر شروط در ضمن عقد مي تواند متعلق اثبات قرار گيرد يا حتماً بايد اثبات عقد مقرون به اثبات شروط و تفاصيل آن باشد؟

متعلق اثبات

اگر شهادت شهود -كه وفق بند “د” ماده 230 (آ.د.م. جديد)، مي توانند دو مرد يا يك مرد و دو زن باشند،- بخواهد بر اثبات زوجيت قائم شود، وفق نظر فقهاي شيعه و حنفيه كافي است كه شاهد نسبت به اصل وقوع ازدواج شهادت بدهد بي آنكه نياز به ذكر شروط و تفاصيل عقد باشد[2] ولي فقهاي حنبلي مي گويند شهادت بر وقوع عقد به تنهايي كافي نيست بلكه بايد شهود بر شروط نيز گواهي دهند زيرا مردم در مورد شروط نيز با هم اختلاف مي كنند. بعلاوه، ممكن است شرط در ضمن عقدي وجود داشته  باشد كه مثلاً به دليل خلاف مقتضاي ذات عقد بودن و يا معلق ساختن عقد، آنرا باطل سازد.

به هر حال، رويه عملي دادگاه هاي ما به تبع از فقه شيعه در جايي كه عقدي مورد تعارض قرار گرفته باشد، اين است كه اول سراغ اثبات اصل عقد مي روند و در صورتي كه اصل عقد ثابت شد، از مدعي وجود شرط، دليل مطالبه مي كنند. همانطوري كه در ساير عقود مثل بيع چنين است. مثلاً دادگاه مي تواند ابتدائاً با قيام دليل، اصل بيع را محرز بداند و متعاقباً از مدعي فسخ به واسطه شرط، اولاً دليل وجود حق فسخ در عقد و ثانياً دليل تمسك به خيار فسخ را مطالبه كند. در توجيه اين نظر بايد گفت كه شرط، امر اضافي است و اگر از اركان صحت عقد به شمار نرود، در مقام ترديد در وجود يا عدم آن به اصل عدم (زياده) تمسك شده و از مدعي وجود شرط، دليل مطالبه مي شود. البته بايد متذكر شد كه چنانچه مفاد شرط به امري برگردد كه ركن صحت عقد است، در اينجا به نظر ما بايد با حنابله هم عقيده شد زيرا در چنين موردي عقد و شرط پيكره واحد را تشكيل مي دهند.

ما دلايل كلاسيك كه مي تواند مثبت رابطه زوجيت باشند را بر شمرده و آنگاه به دلايل خاص مي پردازيم.

دلايل كلاسيك اثبات رابطه زوجيت

الف - اقرار

شكي نيست كه اقرار مهمترين دليل اثبات در حقوق ما محسوب شده است و در اثبات زوجيت نيز مي تواند دليل متقن و يا محكمترين دليل به حساب آيد. بنابراين اگر اقرار با شرايط صحت آن كه در قانون مدني و قانون آئين دادرسي مدني مذكور است واقع شود، و حكم دادگاه مبتني بر آن باشد چنين حكمي قابل تجديد نظر خواهي و يا فرجام خواهي هم نخواهد بود برخي از فقها از حجيت مطلق اقرار چنين استنباط نموده اند كه حتي متعاقب اقرار حكم دادگاه نيز لازم نيست ولي ما در صورت تعارض و تنازع حكم دادگاه را ضروري مي دانيم. از آنجا كه اقرار در مورد اثبات رابطه زوجيت خصوصيتي ندارد، تفصيل بيشتر را لازم نمي دانيم.

ب- سند كتبي

ممكن است زوجين در بدو رابطه زناشويي مبادرت به تنظيم سند كتبي نموده باشند كه در قالب سند عادي يا سند رسمي بوده باشد.

شكي نيست چنانچه سند رسمي اي براي زوجيت در قالب قباله نكاحيه تنظيم شده باشد. سند مزبور چنانچه مورد ادعاي جعل قرار نگيرد، دليل مهم براي اثبات رابطه زوجيت است. اين دليل بنا به اقتضائات جامعه مدرن امروزي، مهمترين دليل نيز شناخته مي شود هر چند از نظر فقهي دليل اهميت سند كتبي به جهت صحت انتساب آن به صادر كننده(مقر) است و سند از اين جهت اعتبار مستقلي در وراي اقرار نخواهد داشت.

اما هر چند الزام قانوني براي ثبت واقعه ازدواج وفق ماده 645 قانون مجازات اسلامي وجود دارد، ولي اين الزامات فقط در جنبه كيفري خلاصه مي شود و ضمانت اجرايي مدني ندارد. با اين شرح كه شرط ثبت در دفتر خانه شرط ماهوي صحت ازدواج نيست و چنانچه ازدواجي به ثبت نرسد، در خارج از مجازات كيفري پيش بيني شده در ماده فوق اثري بر آن مترتب نيست و ازدواج به ثبت نرسيده صحيح است. هر چند بروز مشكل براي ازدواج دائم به دليل الزام قانوني به ثبت كمتر است، ولي براي ازدواج موقت كه ثبت آن الزامي نيست، مشكل اثبات به طور جدي تري بروز مي نمايد. البته اينكه مي گوييم الزامي نيست به اين معنا است كه به خلاف ازدواج دائم، در ازدواج موقت، عدم ثبت، شخص را مستوجب مجازات كيفري نمي كند و الا كسي كه از عدم ثبت متضرر مي شود، مي تواند با مراجعه به دادگاه الزام طرف ديگر را به ثبت واقعه ازدواج موقت بخواهد.

در صورتي كه براي اثبات رابطه زوجيت سند عادي نيز تنظيم شده باشد و چنين سندي مورد ادعاي انكار، ترديد و يا جعل قرار نگيرد، مي تواند رابطه زوجيت را به اثبات برساند. اقرار نامه كتبي نيز چنانچه صحت انتساب آن به مقر مورد تكذيب قرار نگيرد، مي تواند اثبات كننده رابطه زوجيت باشد.

ج- شهادت شهود

يكي از مهمترين دلايل اثبات دعوي در فقه اسلام، شهادت شهود است كه عنوان ببينه شرعيه به خود گرفته است. لذا چنانچه در هنگام جريان عقد ازدواج شهود واجد شرايطي وجود داشته باشند و بتوانند در هنگام طرح دعوي به دادگاه بيايند و شهادت بدهند، رابطه زوجيت به اين ترتيب نيز ثابت مي گردد. اگر دو مرد ادعاي زوجيت زني را بنمايند و هر كدام بر صحت ادعاي خود  شهودي را اقامه نمايند، حسب نظر برخي فقها كسي كه تعداد شهودي بيشتري اقامه نموده، قسم مي‌خورد و حكم به نفع وي مي شود و اگر در تعداد مساوي باشند، قرعه زده مي‌شود و كسي كه اسم وي با قرعه بيرون مي‌آيد بايد قسم بخورد و اگر كسي كه تعداد شهود بيشتري را بر صحت مدعاي خود داشت و يا كسي كه اسم وي با قرعه بيرون آمد، قسم ياد نكند، رابطه زوجيت ثابت نمي‌گردد زيرا دو بينه به دليل تعارض با هم، ساقط مي‌شوند[3]. كه مستند اين نظر روايتي[4] است كه اينگونه شروع مي شود : اذا اتاه رجلان يختصمان بشهود عدلهم . . عبارات اين روايت نشان ميدهد كه فرض فوق ناظر به جايي است كه تعارض بين شهود واقعي باشد و الا اگر شهود يكي از طرفين، شرايط شاهد از قبيل عدالت، ايمان، طهارت مولد، حافظه و حس قوي جهت ضبط حوادث، نداشتن نفع شخصي در دعوي را نداشته باشد، اصلاً تعارض پيش نمي آيد كه بحث ترجيح شهادت يكي از طرفين مطرح شود. بديهي است البته با توجه به لزوم اثبات عدالت شهود چنانچه شهود يكي از طرفين بر عدالت و ديگري بر فسق شهادت دادند، شهادت بر فسق مقدم است و حكم به عدالت نمي‌شود. 

به هر حال، با توجه به اينكه بر خلاف اهل تسنن، در فقه شيعه اشهاد بر نكاح از شرايط ماهوي صحت ازدواج بشمار نمي رود، ممكن است در هنگام عقد شاهدي وجود نداشته باشد و كار اثبات رابطه زوجيت را با مشكل مواجه سازد. در اينجاست كه بايد سراغ امارات و ادله ديگر رفت.

ج-سوگند

سوگند در  بين ادله خاص اثباتي ضعيفترين دليل بشمار مي‌رود. اگر سوگند را به دو قسم سوگند مدعي و سوگند منكر تقسيم نماييم، موارد سوگند مدعي براي اثبات دعوي زوجيت بسيار محدود خواهد بود زيرا موارد قسامه و قسم استظهاري اساساً شامل اين مورد نمي‌گردد و قسم جزء بينه نيز با منع مفهوم مخالف ماده 230 قانون آئين دادرسي مدني جديد مواجه است. بند ب اين ماده مقرر مي‌دارد دعاوي مالي يا آنچه مقصود از آن مال مي‌باشد را قابل اثبات با گواهي دو مرد يا يك مرد و دو زن دانسته و در ادامه چنين مقرر نموده كه “چنانچه براي خواهان امكان اقامه بينه  شرعي نباشد مي‌تواند با معرفي يك گواه مرد يا دو زن به ضميمه يك سوگند ادعاي خود را به اثبات رساند”. وفق اين ماده در دعاوي غير مالي يا دعاوي كه موضوع آن مال نيست، مثل رابطه زوجيت، نمي توان يك قسم را جايگزين يك شاهد نمود.

البته انكار زوجيت با قسم ممكن خواهد بود زيرا قاعده كلي اليمين علي من انكر، در اين مورد صادق بوده و ماده 271 (آ.د.م. جديد) براي نكاح طلاق و رجوع سوگند شرعي را براي رد دعواي زوجيت كارآمد قلمداد نموده است.

اما سئوال اين است كه اگر چنين قسم بتي از جانب منكر به مدعي ارجاع گرديد، آيا رابطه زوجيت مي‌تواند با يك قسم مدعي به اثبات برسد يا خير و اصولا آيا چنين قسمي قابل رد به مدعي هست يا خير؟

به نظر نمي‌رسد كه اين امر با منع قانوني مواجه باشد و اطلاق ماده 1326 قانون مدني نيز بر آن دلالت دارد و لذا مدعي عليه نيز مي‌تواند در صورتي كه منكر مدعي سقوط دين يا تعهد يا نحو آن باشد حكم به دعوي را منوط به قسم مدعي نمايد. عبارت ”يا نحو آن” به نظر مي‌رسد وافي به مقصود باشد. با اين حساب، اثبات رابطه زوجيت پس از ارجاع قسم توسط منكر به مدعي ممكن خواهد شد.

 

بخش دوم - دلايل خاص براي اثبات رابطه زوجيت

الف - شياع و استفاضه

همانطور كه ذكر شد، ثبت در دفترخانه و تنظيم سند رسمي و يا حتي عادي و همچنين شهادت شهود از شرايط ماهوي صحت ازدواج به شمار نمي‌روند. لذا براي اثبات  رابطه  زوجيت به شياع و يا استفاضه روي آورده مي‌شود. 

يكي از ادله اثبات دعوي در فقه، شياع يا استفاضه مي‌باشد كه در خصوص اثبات امور و يا دعاوي ويژه اي كاربرد دارد. محقق حلي در شرايع[5] همراه با مشهور فقهاي شيعه ولايت قاضي، نسب، مالكيت مطلق، موت، نكاح، وقف و عتق را از مواردي دانسته كه با استفاضه به اثبات مي‌رسند. حنفيه و شافعيه و حنابله نيز ازدواج را با شياع قابل اثبات مي‌دانند.

شياع بر خلاف شايعه، مفيد علم است و مبناي درستي دارد. زيرا حجيت آن مبتني بر  فرض مملو بودن جامعه از افراد نيك و حسن مي‌باشد كه در گفته هاي خود دقت وافي معمول مي‌دارند. بديهي است چنانچه در جامعه اي به حدي جو متشنج و روابط بر اساس ترس، سانسور و تقيه باشد، طبعاً شياع از دليليت ساقط مي‌شود. بنابراين، در شياع بايد كثرت قائلين به حدي باشد كه گمان خلاف نرود. يعني همان طور كه شيخ محمد حسن نجفي گفته : “الاستفاضه التي تسمي بالشياع الذي يحصل غالبا منه سكون النفس و اطمئنانها بمضمونه خصوصا قبل حصول مقتضي الشك هي السيره المشتهره الجاريه” يعني بايد شياع مفيد اطمينان نفس به مضمون خبر مي‌باشد بخصوص قبل از اينكه مقتضي شك پيش بيايد و اين سيره مشهور و جاري مي‌باشد.

آنچه لازم به ذكر است در شياع شاهدها يا به عبارت بهتر مخبرين، بر اصل رابطه زوجيت شهادت نمي‌دهند زيرا اگر ايشان شاهد اصل وقوع رابطه زوجيت باشند، با دو شاهد نيز مي‌توان رابطه زوجيت را به اثبات رساند. در شياع، قائلين، به وقوع رابطه زوجيت اطمينان پيدا كرده اند ولي مستند علم آنها “علم حسي” كه از مشاهده يا استماع وقوع عقد بدست آمده باشد، نيست بلكه ايشان از وجود برخي آثار زوجيت پي به وقوع اين  رابطه برده اند. استفاضه نيز به معناي شياع است. در علم حديث و درايه استفاضه بكار مي‌رود كه ناظر به يك وضعيت وسط بين خبر واحد و خبر متواتر مي‌باشد كه موجب مي شود نه روايت ارزشي در حد خبر واحد داشته باشد و نه در حد خبر متواتر معتبر دانسته شود. بنابراين، اگر عده اي از ثقات و عدول مومنين بدون حضور در مجلس عقد و شهادت به وقوع آن، علم خارجي به وقوع عقد پيدا كرده باشند، در اينجا نيز مي‌توان به وقوع رابطه زوجيت مطمئن شد. به هر حال، شياع نيز كه در آن تعدادي از عدول خبر مي‌دهند ولي متعلق خبر به حد يقين و تواتر نرسيده، مي تواند يكي از ادله اثبات رابطه زوجيت به شمار رود

ب- معاشرت و مساكنت

در فقدان دليل اثباتي ديگر جهت اثبات رابطه زوجيت، مي توان به معاشرت و مساكنت زوجين تحت سقف واحد اشاره نمود. منظور از معاشرت و مساكنت، “همزيستي زن و شوهر وار” و “هم سكنايي زن و شوهر گونه” در محل واحد است. در اين ارتباط بايد رفتار متقابل دو نفر زن و مرد به گونه اي باشد كه زوجه ها و شوهرها دارند مثلاً با همديگر خلوت تام داشته و سخنان خصوصي و خيلي دوستانه بين آنها رد و بدل شود.

مسئله اين است كه آيا مي‌توان اين رفتار را در صورت اثبات، اماره‌اي بر وجود رابطه زوجيت دانست يا خير؟

قبل از هر چيز به حجيت اماره بپردازيم. اماره در حقوق ما بر دو نوع است اماره قانوني و اماره قضايي. هر چند حجيت هر دو نوع اماره مبني بر ظن نوعي است كه از رهرو آن در وجدان دادرس ايجاد مي‌شود ولي اماره قانوني حجيت مضاعف دارد يعني در اين نوع اماره ظن نوعي حاصله مورد تاييد شارع نيز قرار گرفته است. يعني شارع مقدس دليليت ظن نوعي حاصل از طريق اماره را در موارد خاصي مورد تاييد و قبول قرار داده است. مثلا در مورد ترصيف و وجود طاقچه و رف در يك طرف ديوار، بنا به حكم شارع دليل بر اشتراكي و يا اختصاصي بودن ديوار دانسته شده است. همچنين است امارات مندرج در مواد 1160 و1159 و 35 قانون مدني. ولي در مورد امارات قضايي بايد توضيح بيشتري بدهيم. اصولاً فقها براي امارات قضايي حجيتي قائل نيستند مگر اينكه از طريق آنها براي قاضي علم ايجاد شود كه در آن صورت شكي نيست علم قاضي مستند قرار گرفته نه اماره قضايي. اين درحالي است كه اماره قانوني مستقلا مي‌تواند مستند حكم قرار گيرد. سئوال مطرح اين است كه آيا با قيام اماره قضايي نوبت به تمسك به اصل عملي مي‌رسد يا خير؟

فقها براي امارات قضايي كه مورد لحاظ شارع مقدس قرار نگرفته اند را قابل برابري با اصل عملي نمي‌دانند يعني در جايي كه حجيت اماره مورد تاييد شرع قرار نگرفته باشد، آنرا مستقلاً سند حكم قرار نمي‌دهند. ما اين نظر را قابل خدشه نمي دانيم ولي اگر اين مسئله مستمسكي شود براي قاضي كه با فقدان دليل به معناي اخص (مثل اقرار و شهادت شهود) مستقيماً به سراغ اصول عملي برود و خود را فارغ از جستجوي امارات قضايي ببيند، اين مسئله را خارج از نصفت قضايي و تكنيك و تبحر عملي آنها مي دانيم. توجه به امارات قضايي در مورد پرونده هاي كيفري بيشتر لازم مي باشد بخصوص در جايي كه اراده جزمي مثل دادستان به عنوان مدعي العموم پشت پرونده نباشد و مدعي خصوصي نيز به دليل ضعف علمي و عدم توان پيگيري پرونده و ضعف بيان و مسائل اقتصادي نتواند پرونده را به پيش ببرد و حق خود را كه با حق جامعه پيوند خورده به اثبات برساند.

البته در پرونده هاي مدني نيز مسئله قابل طرح است. اما فقها امارات ديگري را نيز دليل دانسته اند كه از آن جمله توجه به ظاهر الفاظ است. مثلا تبادر علامت حقيقت است و لذا در كشف معناي عبارتي ظاهر لفظ مي تواند مستند قرار گيرد. اما بحث در ظاهر حال است آيا ظاهر حال دليل بر اثبات هست يا خير ما در مقاطع مختلفي در فقه به ظاهر حال بر مي‌خوريم كه اين امر دليل بر حجيت قلمداد شده است مثلا در مورد حال شخص خبره كه كشف از علم واقعي به قيمت مي نمايد در جايي كه اختلاف وي با شخص ديگري است و شخص خبره مدعي عدم علم به قيمت واقعي براي طرح و اثبات خيار غبن مي‌نمايد.

قانون راجع به انكار زوجيت مصوب 20 ارديبهشت ماه 1311 مقرر مي دارد : هر گاه مردي در مقابل دعوي زن راجع به حقوق مالي ناشي از عقد ازدواج اعم از صداق و نفقه و غيره انكار زوجيت كند بعد معلوم شود اين انكار بي اساس بوده محكمه اي كه به دعوي مالي رسيدگي مي‌نمايد مرد را علاوه بر تاديه حقوق مالي به 11 روز الي 2 ماه حبس تاديبي و 500 تا هزار ريال جزاي نقدي و يا به هر دو مجازات محكوم خواهد نمود حكم فوق در مورد كساني نيز جاري است كه پس از فوت مرد طرف دعوي ارث يا حقوق مالي ديگر ناشي از عقد ازدواج شده وبا علم به  زوجيت زن آنرا انكار نمايد.

ماده دوم هر زني كه بر خلاف واقع ادعاي  زوجيت و مطالبه حقوق مالي ناشي از ازدواج كرده و همچنين كسي كه به عنوان قائم مقام قانوني زني براي مطالبه حقوق مالي ناشي از عقد ازدواج با علم به عدم زوجيت  اقامه دعوي نمايد به مجازات حبس از 11 روز تا 2 ماه يا جزاي نقدي از 100 تا 1000 ريال و يا به هر دو مجازات محكوم خواهد شد.

البته در خصوص اثبات رجوع چنين اماره اي وجود ندارد زيرا رجوع امر قصدي است

و در عالم قصد محقق است و از طرفي ممكن است عمل دال بر رجوع مثل لمس و تقبيل و دخول نيز انجام گيرد ولي به قصد رجوع نباشد اين عمل به قصد رجوع صورت گرفته امري است كه اثبات آن بر مدعي رجوع به غايت مشكل است. اينست كه دادگاه ها در چنين مواردي مبادرت به قسم دادن طرف ديگر مي نمايند.



[1] وسايل الشيعه ج18 ص170

[2] -الفقه علي المذاهب الخمسه، محمد جواد مغنيه، ص 303

[3] - تكمله المنهاج ص61

[4] وسايل جلد 18 باب 12 من ابواب كيفيه الحكم حديث 5

[5]  -محقق حلي، شرايع الاسلام، ج 4 ص 70

+ نوشته شده در 0:25 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
رابطه تمكين و نشوز و ضمانت اجرايي عدم تمكين‌

رابطه تمكين و نشوز و ضمانت اجرايي عدم تمكين‌[1]

دكتر عبدالرسول دياني وكيل پايه يك دادگستري و استاديار دانشگاه آزاد واحدهاي تهران-شمال و تهران-مركز

يكي از حقوق مسلم مالي -كه در روابط خانوادگي، زوجه، مستحق آن است-، حق بهره‌مندي از نفقه است. اين حق در جانب زوج، عنوان تكليف به خود مي‌گيرد. يعني مرد مكلف است نفقه متناسب با شان زوجه را در اختيار وي قرار دهد. نفقه در اين معنا اعم از پوشاك و خوراك و مسكن و وسائل زندگي كه در قانون مدني از آن تعبير به اثاث البيت شده-، و حتي خادم (در برخي وضعيت هاي مربوط به زن) مي‌شود. اما اين حق در جانب زوجه بطور مطلق ثابت نيست و با يك شرط عمده ثابت است. شرط اساسي براي بهره‌مندي زوجه از نفقه و يا امكان الزام زوج به پرداخت نفقه، “تمكين” زوجه است. يعني زوجه بايد در اطاعت كامل از شوهر، بخصوص، امكان همه گونه استمتاعات وي از خود را فراهم آورد و در اين امر هيچگونه قصور و كوتاهي نداشته باشد.

ما در اين مقاله مختصر به دو سئوال مهم پاسخ مي‌دهيم :

-اول اينكه رابطه تمكين با نشوز چيست؟ و اينكه آيا تمكين “شرط” پرداخت نفقه است يا نشوز “مانع” انفاق است.

- ثانياً به ضمانت هاي اجرايي عدم تمكين مي‌پردازيم و تاكيد ما در اين امر بر اين است كه آيا اجراي حكم تمكين ممكن است و در صورت عدم اجرا آيا قاضي مي‌تواند زوجه را محكوم به مجازات هاي تعزيري از باب عدم انجام امر واجب نمايد يا خير؟

بخش اول

رابطه تمكين و نشوز

براي ورود در مسئله مقدمتاً يك بحث واژه شناسانه از معناي تمكين و نشوز لازم مي‌باشد.

“تمكين” در لغت به معناي مالك گردانيدن و ثابت نمودن مي باشد در قرآن كريم[2] آمده است : و مكناهم في الارض يعني آنها را در زمين استقرار بخشيديم و مالك زمين گردانيديم[3].

اما “نشوز” در لغت به معناي بالابردن و بپا خواستن است. در قرآن كريم آمده است : و اذا قيل لهم انشزوا فانشزوا يعني وقتي به آنها گفته مي‌شود (براي انجام اوامر الهي) بپاخيزيد، بپا مي‌خيزند. اما در اصطلاح حقوقي و فقهي نشوز عبارت از “خروج زوجين از انجام تكاليف واجبي است كه قانونگذار بر عهده هر كدام از آنها در رابطه با ديگري گذاشته است”. با اين حساب، نشوز اختصاص به زن ندارد بلكه مرد نيز ممكن است در برابر زوجه خويش نسبت به انجام تكاليف واجب خود اقدامي ننمايد و از اين نظر ناشز محسوب گردد. قرآن كريم هم نشوز را به هر دو معنا بكار برده است ؛ آنجا كه مي‌فرمايد : والاتي تخافون نشوزهن، منظور خروج از اطاعت زوج توسط زوجه است و آنجا كه مي‌فرمايد : و ان امراه خافت من بعلها نشوزاً او اعراضا[4]ً، منظور نشوز مرد از انجام تكاليف واجب در قبال زوجه خود مي‌باشد. البته گاهي هر دو از انجام حقوق و تكاليف يكديگر در قبال هم خودداري مي‌ورزند كه قرآن كريم از اين وضعيت تعبير به “شقاق” نموده است و اين معنا در آيه 25 سوره نساء آمده كه مي‌فرمايد : وان خفتم شقاق بينهما مرحوم صاحب جواهر نيز نشوز به معناي فقهي را در هر دو صورت يعني نشوز از طرف زن و همچنين نشوز از طرف مرد اطلاق نموده است[5]. البته در مورد نشوز مرد عبارت عدم تمكين را بكار نمي‌برند و آنرا عرفاً مستهجن مي‌دانند در حالي كه اگر نشوز و عدم تمكين را به يك معنا بدانيم (چنانچه در90 درصد موارد چنين است) و دعواي الزام به تمكين را نيز مسموع بدانيم، دليلي از نظر شرعي وجود ندارد كه دعوي الزام به تمكين زوج مطروحه از طرف زوجه را وارد تشخيص ندهيم. با اين حساب، زن نيز مي‌تواند چنانچه شوهر به اقامه تكاليف واجب عمدتاً غير مالي مثل حق قسم، حق مضاجعت و حق نزديكي حداقل هر چهار ماه يك بار كه بر عهده زوج گذاشته شده اقدام ننمايد، او را از طريق مراجعه به محكمه ملزم نمايد. البته زنان به دليل ماخوذ به حيا شدن، مطالبات خود را از بابت اين حقوق در قالب الزام شوهر به پرداخت نفقه مطرح مي‌نمايند. ولي به هرحال، چه بسا الزام به تمكين نيز خالي از وجاهت قانوني نباشد و لذا راي شعبه هفتم ديوان عالي كشور كه دادخواست زن مبني بر الزام به تمكين شوهر را فاقد وجاهت قانوني دانسته[6] منطقي به نظر نمي‌رسد. بنابراين، اگر زوج نيز در اداي تكاليف شرعي خود مرتكب قصور شود و مثلا تكليف به حسن معاشرت خود را ناديده بگيرد و يا مرتكب ضرب و شتم زوجه شود، دعواي الزام به تمكين از ناحيه زوجه نيز ممكن است مسموع باشد. البته شكي نيست كه چنانچه قاضي تشخيص دهد كه مراد واقعي زوجه الزام شوهر به اداء تكاليف واجب مالي مثل نفقه است، دعواي الزام به تمكين مبناي درستي نخواهد داشت زيرا تمكين بيشتر به اداي تكاليف غير مالي و بخصوص حسن معاشرت مربوط مي‌شود و دعاوي مربوط به تكاليف مالي واجد عنوان خاص قضايي خود مي‌باشند. بنابراين، ما نيز در اين مقاله تحقيق خود را به عدم تمكين زوجه از زوج منحصر ‌نموده پس از بيان معناي نشوز و تمكين به رابطه تمكين و نشوز مي‌پردازيم.

فقهاي شيعه با تاثير پذيري از فلسفه، براي علت تامه تحقق هر عمل حقوقي سه جزء‌ علت در قالب هاي مقتضي، شرط و عدم مانع ذكر نموده اند. ايشان هر چند “مقتضي” پرداخت نفقه را خود “عقد نكاح” دانسته اند ولي در خصوص شرطيت و يا مانعيت تمكين و نشوز اختلاف نموده اند. عده‌اي تمكين را در قالب فلسفي “شرط” نفقه دانسته و عده اي “نشوز” را تحت عنوان فلسفي “مانع” انفاق دانسته اند. به نظر ما، قول دوم بيشتر مقرون به واقع است. اين نظر مبتني برآن است كه بگوييم هر ”عدم تمكيني”، ”نشوز” نيست ولي هر نشوزي عدم تمكين است. زيرا ممكن است مرد زن را طلب نكرده باشد و او هم تمكين نكرده پس در اينجا نشوز حاصل نيست و مرد بايد نفقه زني را كه عقد كرده ولي هنوز او را به منزلش نياورده، بدهد. يعني تنها “عدم تمكيني كه ناشي از معارضه و عصيان باشد”، نشوز محسوب است[7] بنابراين، حتي در صورت عدم تحقق تمكين واقعي، عدم استحقاق زوجه نسبت به نفقه فقط در صورتي ممكن است كه زوجه درخواست نفقه نكرده باشد يا به دلالت قرائن بتوان گفت كه از اين حق خود چشم پوشي نموده است[8].

اما سئوال اصلي اين مقاله اين است كه اگر زوجه نسبت به اين تكليف قانوني خود مماطله و كوتاهي نمود، چه ضمانت اجرايي براي اين تخلف متصور است.

بخش دوم

ضمانت هاي اجرايي تخلف از وظيفه تمكين

ضمانت هاي اجرايي تخلف از وظيفه تمكين زوجه در قبال مرد متعدد مي‌باشند و برخي از آنها در قانون مدني و رويه عملي دادگاه‌ها معمول مي‌باشد و به تعدادي از آنها در فقه اشاره شده و به صراحت در قانون نيامده است.

قسمت اول - ضمانت هاي اجرايي حقوقي

ضمانت اجرايي حقوقي در ناحيه زوجه در دو عنوان عدم استحقاق نفقه و امكان طرح دعواي الزام به تمكين خلاصه مي‌شود.

الف- عدم استحقاق نفقه

وفق ماده 1108قانون مدني، تنها ضمانت اجرايي موثر براي تخلف از وظيفه تمكين زوجه در قبال زوج، عدم استحقاق وي نسبت به نفقه عنوان شده است. اين ماده مقرر مي‌دارد : چنانچه زن از وظايف زوجيت امتناع كند، مستحق نفقه نخواهد بود. البته بايد دانست در مواردي كه زوجه در عدم تمكين عذر موجه دارد، استحقاق نفقه را از دست نمي‌دهد. اين موارد، مورد استفاده از حق حبس (موضوع ماده 1085 قانون مدني)، بيماري واگير دار شوهر( موضوع 1127 قانون مدني) يا بيماري زوجه و خصوصاً در ايام وضع حمل (مستنبط از ماده 1108قانون مدني)، اختيار مسكن جداگانه بنا به حكم دادگاه در صورت اثبات خوف ضرر مالي و يا جاني و يا آبرويي براي زوجه (موضوع ماده 1115 قانون مدني) و در نهايت سفر زوجه مي‏باشند. سئوال‌ لازم به پرسش اينست كه آيا شوهر مي‌تواند بنا به تشخيص خود امر پرداخت نفقه را به دليل عدم تمكين زوجه متوقف سازد يا عدم استحقاق زوجه بايد به دنبال حكم دادگاه مبني بر احراز نشوز باشد؟

در اين مسئله قانونگذار تكليف را مشخص نگرده است ولي به نظر مي‌رسد با توجه به اينكه تمكين و پرداخت نفقه اموري مستمر مي‌باشند، هر روز كه تمكين صورت نگيرد، زوجه استحقاق نفقه همان روز را از دست مي‌دهد ولي تمكين دوباره زوجه او را مستحق نفقه روز بعد خواهد نمود. همچنين است اگر نشوز زوجه قبلاً در دادگاه به اثبات رسيده باشد و به همين دليل زوجه استحقاق نفقه را از دست داده باشد، با تمكين بعدي مستحق نفقه خواهد شد. در حقيقت، حكم دادگاه مبني بر عدم استحقاق نفقه، داير مدار يك واقعيت خارجي تحت عنوان عدم تمكين مي‌باشد يعني دادگاه با احراز نشوز زوجه، جعل حق نمي‌كند بلكه كشف از عدم استحقاق زوجه در مدتي كه ناشزه بوده، مي‌نمايد لذا با برطرف شدن نشوز، استحقاق زوجه نسبت به نفقه عود مي‌نمايد.

 ب- دعواي الزام به تمكين

يكي از ضمانت هاي اجرايي عدم تمكين، امكان طرح دعواي الزام به تمكين است. با اينكه تنها ضمانت اجرايي صريح قانون مدني همان عدم استحقاق نفقه است، معذالك، رويه عملي دادگاه‌ها چنين استوار شده كه دعواي الزام به تمكين را مي پذيرند و زوجه را محكوم به تمكين مي‌نمايند. استدلال محاكم در پذيرش اين دعوي اين است كه خود را مرجع عام همه اقسام تظلمات تلقي نموده و در جايي كه زوجه تكاليف قانوني‌اش در قبال شوهر را انجام نمي‌دهد، اين دعوي را نيز به نوعي دادخواهي شوهر تلقي كرده، رسيدگي به اين مورد را نيز در چهارچوب وظايف خود مي‌دانند.

عده‌اي در مخالفت با امكان طرح اين دعوي معتقد شده‌اند، دعوي الزام زوجه غير متمكنه از اداي وظايف زوجيت، قابل طرح در دادگاه نيست ؛ زيرا طبق اصول كلي حقوقي فقط به دعاوي رسيدگي مي‌شود كه دادگاه‌ها بتوانند نسبت به آنها اجرائيه صادر نمايند و مدعي عليه را ملزم به اجرا عمل مورد تعهد نمايند و چنانچه خواسته مالي باشد، در صورت تخلف و امتناع محكوم عليه از انجام محكوم به بنا بدرخواست محكوم له، تقاضاي اجراي اجرائيه و چنانچه محكوم به مالي باشد، آنرا مطابق مقررات اجرايي از اموال محكوم عليه استيفا و تعهدات او را به خرج او به وسيله ديگري در صورت امكان انجام دهند. اين در حالي است كه اصدار حكم به الزام به تمكين فاقد چنين جنبه‌اي است و لذا الزام زوجه به تمكين قابل طرح در دادگستري نمي‌باشد.

به هر حال، اگر تعهد زوجه به تمكين را يك نوع تعهد به فعل بدانيم، نمي‌توان در صورت عدم تمكين ضمانت اجراي تعهدات به فعل را قابل اعمال نمود زيرا همانطور كه گفتيم الزام زوجه به تمكين غير ممكن است، انجام فعل تمكين را توسط زن ديگري به هزينه زوجه متعهد به تمكين نيز منع اخلاقي دارد و حتي متعهد له به آخرين تير تركش خود در تعهدات به  فعل نيز نمي‌تواند بهره جويد زيرا امكان فسخ عقد نكاح نيز وجود ندارد.

در مورد عدم امكان الزام زوجه به تمكين، ‌عده اي اجراي اين حكم را خلاف شأن و منزلت انساني دانسته و موجب جريحه دار نمودن احساسات عمومي تلقي نموده اند.

ما فارغ از بيان اينكه شان و منزلت انساني انسان چيست و آيا الزام به تمكين و يا اجراي چنين حكمي با منزلت انساني در تعارض هست يا خير، اجمالاً مي‌گوييم كه اگر قرار باشد عدم تمكين مرد در آنچه كه به پاسخگويي وي نسبت به الزامات قانوني مربوط به پرداخت نفقه مي‌باشد، ضمانت هاي موثر اجرايي كيفري و يا مدني داشته باشد، چرا در باب تخلف زن از اين وظايف چنين ضمانت اجرايي موجود نباشد؟ اگر قرار باشد الزام زوجه به تمكين خلاف شأن انساني باشد، چرا حبس زوج از بابت عدم پرداخت حقوق مالي واجب زوجه كه -يك حق مالي است-، خلاف حيثيت انساني تلقي نشود؟

ج- اجازه ازدواج دوم

رويه عملي برخي از دادگاه ها در مواردي كه امكان الزام زوجه غير متمكنه از وظايف زوجيت موجود نمي‌باشد، اجازه ازدواج دوم به مرد است. اين ضمانت اجرا بر اين فرض نهاده شده است كه اساساً ازدواج دوم مرد نياز به اذن دادگاه داشته باشد والا چنانچه معتقد شويم تحصيل اجازه قبلي از دادگاه لازم نيست، اين ضمانت اجرا نيز در حقيقت ضمانت اجراي واقعي نخواهد بود. حال ببينيم آيا اجازه ازدواج دوم در وضعيتي كه زوجه نه با بذل مهريه تقاضاي طلاق خلع مي‌نمايد و نه عسر و حرج وي در ادامه زندگي با شوهر به اثبات رسيده ولي با اين حال بدون عذر موجه نسبت به حضور در زندگي مشترك استنكاف مي ورزد، راه حل مناسب محسوب مي‌شود يا خير؟ خلاصه اينكه آيا مي‌توان اجازه ازدواج مجدد را تنها راه خروج از بحران دانست؟

بر فرض كه اين امر يك راه حل حقوقي تلقي گردد، ولي تجربه نشان داده است كه اگر مرد مبادرت به ازدواج مجدد نمايد، زوجه غير متمكنه از اداي وظايف زوجيت، سريعاً به  زندگي مشترك بر مي‌گردد و مشكل مرد دو چندان مي‌شود. مردي كه حتماً توان اداره زندگي يك زن را نداشته كه موجب شده زن وي ناشزه شود حال مواجه با يك وضعيت ناخواسته بدتر مي‌شود. از طرف ديگر ممكن است مرد تمايلي به ازدواج مجدد نداشته باشد و يا به جهت تعلق خاطر به همان همسر غير متمكنه، به دلايلي مثل دارابودن فرزند، يا پيوندهاي عميق عاطفي، حاضر به ازدواج با غير آن زن نباشد. لذا بايد معتقد شد اجازه ازدواج دوم و يا اختيار همسر دوم عملاً راه حل مناسبي نمي‌تواند باشد. 

د- عدم استحقاق اجرت المثل و  نحله در ناحيه زوجه

يكي از ضمانت اجراي هاي مؤثر براي الزام زوجه به تمكين، عدم استحقاق دريافت اجره‌المثل است زيرا شرط دريافت اجره‌المثل و نحله، عدم خطاي زوجه تلقي شده و به نظر ما عدم تمكين مصداق  بارزي از خطاي در انجام وظايف زوجيت مي‌باشد. در اين رابطه‌، تبصره شش ماده واحده مربوط به طلاق براي تامين حقوق زوجه مقرر داشته است :

پس از طلاق، در صورت درخواست زوجه مبني بر مطالبه حق الزحمه كارهايـي كه شرعاً به عهده وي نبوده است، دادگاه بدوا" از طريق تصالح نسبت به تأمين خواسته وي اقدام مي‏نمايد. و در صورت عدم امكان تصالح، چنانچه ضمن عقد خارج لازم، در خصوص امور مالي شرطي شده باشد، طبق آن عمل مي‏شود. در غير اين صورت، هر گاه طلاق بنا به درخواست زوجه نباشد، و نيز تقاضاي طلاق ناشي از تخلف زن از وظايف همسري يا سوء اخلاق و رفتار وي نباشد، به ترتيب زير عمل مي‌شود :

الف- چنانچه زوجه كارهايي را كه شرعاً به عهده وي نبوده به دستور زوج و با عدم قصد تبرع انجام داده باشد و براي دادگاه نيز ثابت شود دادگاه اجرت المثل كارهاي انجام گرفته را محاسبه و به پرداخت آن حكم مي‌نمايد.

ب- در غير مورد بند “الف” با توجه به سنوات زندگي مشترك و نوع كارهايي كه زوجه در خانه شوهر انجام داده و وسع مالي زوج، دادگاه مبلغي را از باب بخشش(نحله) براي زوجه تعيين مي‌نمايد.

در اين تبصره‌، امكان دريافت اجره‌المثل (وفق بند الف) و دريافت نحله (وفق بند ب آن) منوط به عدم تخلف زن از وظايف همسري شده است. بنابراين، چنانچه مرد در صورت عدم تمكين ممتد زوجه خود بخواهد وي را طلاق دهد، زن استحقاقي در دريافت اجرت المثل و يا نحله نخواهد داشت. البته، بديهي است حق دريافت مهر توسط زن در جاي خود محفوظ خواهد بود زيرا الزام به پرداخت مهر به مجرد عقد و دخول بر ذمه مرد ثابت مي‌گردد.

همچنين چنانچه مرد به وظايف زوجيت خود در قبال زوجه -بخصوص در آنچه به وظيفه زناشويي بر مي گردد- توجهي ننمايد، زوجه مي‌تواند تقاضاي طلاق به واسطه عسر و حرج را مطرح سازد. اصولاً در حقوق اسلام امكان برقراري رابطه زناشويي در بدو امر و همچنين تداوم آن در خلال رابطه زناشويي يك حق مسلم براي زوجين دانسته شده است. لذا چنانچه زوج توان جنسي خود را در عين نياز جنسي زوجه، از دست بدهد، موجبي از موجبات تقاضاي طلاق به واسطه عسر و حرج براي زوجه خواهد بود.

در حقوق فرانسه نيز هر چند كه روابط جنسي نه جزء شرايط ماهوي عقد ازدواج است و نه جزء شرايط شكلي آن ولي به هر حال “اثر طبيعي” آن تلقي گرديده[9] و از نظر طبيعت اوليه يك رابطه جنسي دانسته شده است. حقوق مذهبي كليسايي نيز در تعريف ازدواج‌، “رابطه جنسي” را آورده است. اساساً عبارت Couple -كه به معناي زوجين مي‌باشد-، از ايجاد رابطه جنسي گرفته شده است ؛ لذا هر چند در حقوق فرانسه عدم توان جنسي مرد در صورتي كه زوجه از وضعيت ناتواني وي آگاهي داشته، نمي‌تواند منجر به تقاضاي فسخ ازدواج شود ولي چنانچه از ابتدا امكان رابطه جنسي را نداشته باشد و اين امر بر زوجه مكتوم مانده و يا ابتدائاً امكان رابطه وجود داشته ولي متعاقباً توان جنسي خود را از دست بدهد، موجبي از موجبات طلاق يا تفريق جسماني به خاطر خطا موضوع ماده 242 كد سيويل تلقي خواهد شد.

ه- بررسي امكان تعزير زوجه مستنكف

برخي از فقها تعزير زوجه مستنكف از اداي وظايف زوجيت را ممكن دانسته اند. مردان مي‌پرسند چگونه است كه اگر زوج نسبت به پرداخت نفقه زوجه اقدامي به عمل نياورد، وفق ماده 642 قانون مجازات اسلامي مستوجب عقوبت كيفري است ولي زوجه‌اي كه از انجام تكاليف قانوني‌اش استنكاف مي‌ورزد،‌ مستحق هيچگونه مجازاتي نباشد؟ حتي فراتر از آن، ماده 642 قانون مدني نيز دو ضمانت اجراي مدني براي عدم پرداخت نفقه مطرح كه اولي در ماده1130 آن قانون حق طلاق را براي زوجه پيش بيني نموده است و در ماده 1205 آن نيز به دادگاه اجازه داده از اموال زوج براي تامين نفقه زوجه برداشت نمايد.

ملاحظه مي‌شود كه سه ضمانت اجرايي مهم براي تكليف به عدم پرداخت نفقه وجود دارد ولي از جانب زوجه تكليف به تمكين با ضمانت اجرايي مناسبي توام نيست. اگر عدم تمكين زوجه را نوعي فعل حرام تلقي نماييم، ممكن است زن چنانچه علناً از تمكين سرباز زند، مشمول مجازات هاي مندرج در ماده 638 قانون مجازات اسلامي نيز بشود.

البته در قرآن كريم نيز مسئله خشونت در رفتار زوج عليه زوجه غير متمكنه آمده است. در آيه قرآن، آيه 128 سوره نساء در مورد زني كه چهره خود را در مقام طرح تمايلات زوج، در هم مي‌كشد و رعايت ادب در مقابل شوهر ننموده، از انجام حوائج شرعي وي سرباز مي‌زند، ابتدا با “وعظ” خواسته به طريق مسالمت و هدايت رهنمون شود و در جايي كه پند و اندرز زوجه كارگر نمي‌افتد، به شوهر حق مي‌دهد كه به عنوان مجازات وي، در بستر به او پشت نمايد و چنانچه اين راه حل نيز موثر واقع نشود، به عنوان آخرين وسيله الزام آور، كلمه “ضرب” را بكار برده كه در معناي تحت اللفظي به مفهوم “زدن” است. يعني در موردي كه دو ضمانت اجراي سابق موثر واقع نشود، به شوهر اجازه داده همسر غيرمتمكنه از اداي وظايف زوجيت را بزند. البته، فقها براي ضرب شرائطي مقرر نموده‌اند : مثلاً محقق در شرائع مي‌فرمايد :‌ تُقتصر علي ما يؤمُل مُعُه رجوعها ما لم يكن مدمياً و لا مبًرِحاً[10]. يعني زدن بايد در حدي باشد كه اميد بازداري زوجه از نشوز برود و الا چنانچه از همان اول معلوم باشد كه زدن موثر واقع نمي‌شود و دعواي ضرب و شتم نيز به دعاوي قبلي اضافه ‌شده بار مسئوليت مرد را زيادتر مي‌كند، طبعاً زدن موضوعيت پيدا نمي‌كند و بايد از آن پرهيز شود. بسياري از زنان با عدم تمكين، خود را عمداً در معرض ضرب و شتم زوج قرار مي‌دهند كه متعاقباً بتوانند دعواي طلاق به واسطه عسر و حرج را مطرح نمايند. لذا نبايد زوج با اينكار بهانه بدست زوجه بدهد. بعلاوه، شرط مهمتر براي زدن اين است كه نبايد محل زدن دردناك و خون آلود شود و البته تا زماني كه نشوز تحقق عيني پيدا نكرده، ضرب نيز موضوعيت پيدا نمي‌كند به خلاف دو ضمانت اجراي قبلي كه با بروز امارات نشوز، وعظ و هجر در مضجع قابل طرح هستند.

به نظر مي‌رسد اين مراحل عمدتاً سمبليك بوده و حكايت از درجات مختلف براي اعلام نوع تنفر و مخالفت نسبت به اعمال زوجه است. قرآن مي‌خواهد بفرمايد اگر عدم تمكين زوجه مورد قبول شما نيست، به نحو مقتضي به وي تذكر دهيد و اين امر مهم را در دل نگه نداريد و نگذاريد موجبات تكدر بيشتري فراهم آيد. شايد اينكه به زوج اختيار ضرب را بنا به تشخيص خود داده، براي اين است كه اثبات نشوز جز در مواجهه با زوج قابل تصور نيست. اما به نظر ما بايد قانونگذار براي پيشگيري از هر گونه سوء استفاده مردان از جهت خروج از حدود عدالت، اختيار زدن را از مردان به كلي سلب نمايد و در عوض، به دادگاه اين اختيار را بدهد كه چنانچه الزام زوجه به تمكين متعذر شود، با تعزير مناسب زوجه را مجازات نمايد. البته در اين ارتباط مجازات در صورتي ممكن خواهد بود كه نشوز زوجه در دادگاه به اثبات برسد.



[1]- مقاله چاپ شده در ماه‌نامه دادرسي، شماره  45، مرداد و شهريور 1383

[2]- قرآن كريم، سوره مجادله آيه 11 و يا در سوره يوسف آيه 56 و سوره كهف آيه 85 نيز به همين معنا آمده است.  

[3]- مجمع البحرين ج 6 ذيل واژه نشز

[4]- قرآن كريم، سوره نساء آيه 128

[5]- نجفي اصفهاني، شيخ محمد حسن، جواهر الكلام، ج 31 ص 200 به بعد

[6]- بازگير، يدالله، علل نقض آراي محاكم در ديوان عالي كشور، انتشارات ققنوس چاپ اول

[7]-شيخ مفيد الفقيه، كتاب النكاح، جزء ثاني  انتشارات دارالضوء، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415 ه.ق.، ص 204 و205

[8] دكتر دياني، عبدالرسول، حقوق خانواده، چاپ انتشارات اميد دانش ص116.

[9] Gerard Cornu Droit civil, La famille, 2ème Edition, Montchrestien 1991, Paris, p. 44

[10] -محقق حلي، شرائع الاسلام به نقل از جواهر الكلام ج 31 ص 202

+ نوشته شده در 0:20 قبل از ظهر توسط مجتبی سرمدیان.